منوی اصلی
درباره ما

بسم الله...

ساعتی زود بیا

نازنینم به کنارم

که چو ابرهای بهار,

طاقتم لبریز است.

و نمیدانی که تصویر زمان,

در نبودت چه ملال انگیز است!

ساعتی زود بیا

تا که اسرار نهان

با تو من فاش کنم.

و بگویم که به هنگام غروب,

نور شمعی که میان من و توست,

تا بلندای جهان,

تا به نزدیکی عرش میتابد.

و در اینجا همه میدانند

راز زیبایی عالم,

به همان شاخه گلی است

که به دستت داری!

نازنینم...

همه اندوه و غمم

تا زمانیست که تو را میبینم

و سبب چیست نمیدانم من

بی صدا و آرام,

در کنارم تو چرا میگریی؟

بر مزارم تو اگر می آیی

نازنیم,

دل من را مشکن

و دگر اشک مریز

که خدا میداند

گریه هایت,

چه بلایی به سرم می آرد

و اگر میخواهی,

تا به رسم همه خاطره ها,

تو دگر بار دلم شاد کنی,

همتی کن

و

این بار کمی زود بیا...


(امیرامیری)

-------------------------------------
اللهم عجل لولیک الفرج
اللهم احفظ قائدنا الخامنه ای
اللهم اجعل عاقبتنا خیرا
------------------------------------
سلام.خیلی خوش اومدین...
ساعت فلش مذهبی تاریخ روز
جاهایی که همیشه بهشون سر میزنم
جستجو


مطالب پیشین
وصیت شهدا
وصیت شهدا
آرشیو مطالب
لوگوی دوستان
ابزار و قالب وبلاگ
امکانات مفید
آیه قرآن حدیث موضوعی
دعای فرج
ابر برچسب ها
بدون شرح...
افسران - قتل های لحظه ای، پشیمانی های ابدی!!



یک لحظه درنگ3...
افسران - اللهم فک کل اسیر



بدون شرح...
افسران - ........



یک لحظه درنگ2...
افسران - آنان که تا آخر میمانند...
 
 
ما امروزه امّا؛ نان را باهم میخوریم،
 
 
                             یا همدیگر را میخوریم؟؟؟؟؟!



یک لحظه درنگ1...
افسران - انجمن حجتیه



خداکند لایقش باشیم...
افسران - شهادت



...خودش گویاست...
افسران - چه نقشه ای برای مشهد کشیده شده  خدا خودش رحم کنه



بدون شرح...
افسران -



افسران - بهنام محمدی * پیکرش پس از ۳۱ سال سالم بود
 
روایت سرهنگ جانباز «علی قمری» فرمانده پادگان در خرمشهر در دوران دفاع مقدس:


بهنام محمدی نوجوان ۱۳ ساله زبر و زرنگی بود که به او تعلیمات لازم را جهت کسب اطلاعات از دشمن داده بودم، و به‌عنوان اطلاعات‌چی در خدمتم بود. یک روز به بهنام گفتم «برو پیش عراقی‌ها و بگو صدام کِی به خرمشهر می‌آید؟ مادرم یک گوسفند نذر کرده که هر وقت صدام آمد زیر پایش قربانی کند؛ آنوقت آن‌ها دیگر با تو کاری نخواهند داشت. بعد به آنها بگو که تعداد زیادی تانک از فلان مسیر در حال حرکتند و دارند به سمت شما می‌آیند»؛ می‌خواستم با استفاده از این ترفند جلوی پیشروی دشمن گرفته شود، تا نیروی کمکی برسد؛ که البته جلوی پیشروی دشمن گرفته شد، اما نیروی کمکی هیچ وقت نرسید.

همچنین در برخی اوقات که درگیر جنگ و دفاع بودیم، بهنام محمدی را می‌دیدم که دوان دوان جلو آمده و اطلاعاتی از آرایش نظامی دشمن به ما می‌داد، یا مثلا می‌گفت «تیمسار! به جان مادرم از فلان کوچه پنج تانک دارند به طرف ما می‌آیند»؛ که من فورا آرپی جی زن ها را به آن محور می‌فرستادم. خدا رحمتش کند.

* شجاعت بهنام در تعویض پرچم‌ها

یک روز بهنام وقتی که پرچم عراق را بالای یکی از ساختمان‌های بلند خرمشهر می‌بیند، به‌طور نامحسوسی خود را به ساختمان رسانده و به دور از چشم بعثی‌ها پرچم ایران را جایگزین پرچم عراق می‌کند؛ واقعا دیدن پرچم ایران بر فراز آن قسمت اشغال شده‌ خرمشهر روحیه مضاعفی را در بچه‌ها ایجاد کرده بود، و جالب‌تر اینکه عراقی‌ها تا ۱۸ آبان متوجه این موضوع نشده بودند.

بهنام بعد از تعویض پرچم نزد ما آمده بود؛ دست او هنگام تعویض پرچم به دلیل ضخامت طناب، و سرعتی که در پایین کشیدن پرچم عراق و بالا بردن پرچم کشورمان داشت، مجروح شده بود. به گروهبان مقدم گفتم باند بیاورد و دست بهنام را پانسمان کند، مقدم باند را از کوله‌اش بیرون آورد، اما بهنام اجازه پانسمان دستش را نمی‌داد و با دویدن به دور من، مقدم را به دنبال خود می‌کشاند؛ به بهنام گفتم «چرا نمی‌ایستی؟! می‌خواهد پانسمانت کند تا زخمت چرک نکند»؛ بهنام رو کرد به من و گفت «باند را بگذارید برای سربازانی که مادر ندارند و تیر می‌خورند.»

هرچه سعی کردیم این نوجوان ۱۳ ساله اجازه نداد دستش را ببندیم؛ او یک مشت خاک روی دستش ریخت و رفت.

* چگونگی شهادت نوجوان دلاور

حدود ساعت ۹ صبح روز ۲۴ مهر، بهنام در «بازار نقدی» مورد اصابت ترکش «خمسه خمسه» قرار گرفت، و در پیاده‌رو به زمین افتاد؛ سپس تانک از روی زانوانش عبور کرد، که در اثر آن پایش از زانو به پایین قطع شد، و ایشان به این ترتیب به شهادت رسید.

مادر شهید محمدی می‌گفت که بهنام هر شب به خوابش می‌آید و می‌گوید «من از دوستانم جا ماندم، مرا به مسجد سلیمان ببرید»؛ به اصرار مادر شهید، ایشان را سال ۹۰ نبش قبر کردند. با اجازه علما قرار بر این شد که پیکر ایشان از محل دفن به مسجد سلیمان انتقال پیدا کند.

آیت‌الله جمی امام جمعه و جناب سروان دهقان با من تماس گرفتند و گفتند شما هم برای مراسم بیایید. بلیط هواپیما گرفتم و برای نبش قبرش رفتیم، من و حاج آقا کعبی جلو رفتیم مادرش سمت راست من و پدرش روبروی من قرار داشتند خاک را برداشتند و رسیدند به نزدیکی سنگی که روی جنازه ایشان بود؛ من رفتم جلو و گفتم «بیل را کنار بگذارید، چون استخوان‌های این بچه قطعا در این مدت پوسیده، و اگر تکه‌ای از این سنگ روی آن‌ها بیافتد استخوان‌ها از بین می‌رود. بگذارید من با دست خاک را کنار بزنم و استخوان‌هایش را سالم برداریم».

آرام آرام با دستانمان خاک را کنار زدیم و به سنگ رسیدیم، وقتی که سنگ اول را برداشتیم، با پیکر سالم شهید مواجه شدیم، من که در همان لحظه از حال رفتم، مادرش هم غش کرد؛ باور کردنی نبود، انگار که این بچه یک دقیقه پیش خوابیده است؛ بعد از ۳۱ سال هنوز زانویش خون می‌چکید.

مادر شهید محمدی، پیکر نوجوان شهیدش را ساعات زیادی در آغوش خود گرفته بود، و حاضر نبود او را از خود جدا کند؛ او می‌گفت «مردم! این بچه بوی گلاب می‌دهد؛ چرا می‌خواهید از من جدایش کنید؟ مگر نمی‌بینید که تمامی اعضایش سالم است؟ پس چرا می‌خواهید او را دفن کنید؟ مگر شما از دست بچه من سیر شده‌اید»؛ واقعا صحنه‌ی عجیبی بود.

من سال گذشته مادر بهنام را دیدم؛ به من گفت «جناب سرهنگ! عجب اشتباهی کردم؛ این بچه قبل از اینکه جایش را عوض کنیم هرشب به خوابم می‌آمد و با من حرف می‌زد، و می‌گفت “جایم را عوض کنید، من از دوستانم دور افتادم”، اما از وقتی که جایش را تغییر دادیم، دیگر مثل قبل به خوابم نمی‌آید»؛ من به ایشان گفتم «آیا شما ناراحتی که او خوشحال است»؛ گفت «خوشحالم از اینکه که او خوشحال است، اما ناراحتم که چرا هر شب نمی‌بینمش». ما چنین عزیزانی را داشتیم، که همه باید قدر این افراد را بدانیم.”




غواص بود...شهید شد!
افسران - سلام برشهید

 

این عکس یک مجسمۀ دست سازِ سفالی نیست!

غواص بود...پرواز کرد...شهید شد!

--------------------------------------------------

او یک آدم است...یک انسان مانند همگی ما!

دست دارد... سر دارد...تکمیله تکمیل است...

اما تنها کمی رنگ و رویش رفته...

دستانش بسته است و بی آزار و آرام، در خوابی عمیق است...

 

خوابی 29 ساله...

اما در بیداری ای جاویدان....               در بهشت!

 

آمده بود ما را از خواب بیدار کند...

او و امثال او خواب اما بیدار هستند و ما:

                                    بیدار؛ اما خواب!!!!!!

175شهید به یکباره قیام کردند و تمامی اقشار جامعه مان را،

به خضوع واداشتند...

شهدایی که یک به یکشان؛شاید برای یک به یک ما،پیامی داشتند...

مردانی که همیشه آموخته ایم در مقابل رشادت هایشان،

و برای توجیه خطاهای خودمان به آنها بگوییم:     "شهدا،شرمنده ایم"

 

پ.ن: کاش ما نیز مانند آنها مردعمل باشیم....مرد عمل...

                                                    و دیگر هیچ...!

 

م.محسنی

 




تقوا یعنی:
افسران - افسران هم مستثنی نیست...




افسران - اللهم اغفر لی الذنوب التی تحبس الدعا




افسران - رفتند تا بمانیم ... ؛ + سخنان امام خمینی (ره)  در مورد شهید و شهادت ...




افسران - شهدا و انقلاب



افسران - شهید ابراهیم هادی ویژگیش،خدا رو در همه کار باید دخالت داد



افسران - شهید متوسلیان ویژگیش:بیت المال از جونشم مهتر بود



افسران - شهید متوسلیان ویژگیش:بیت المال از جونشم مهتر بود



افسران - شهید بروجردی ویژیگیش سرش میرفت ولی نماز اول وقت فراموش نمی کرد



"چ"...روحش شاد
در 31 خرداد 1360 خبری مهم فضای کشور را تحت تاثیر خود قرار داد؛ مصطفی چمران معاون نخست‌وزیر، وزیر دفاع و نماینده بنیانگذار جمهوری اسلامی در شورای عالی دفاع در مسیر دهلاویه به سوسنگرد بر اثر اصابت ترکش به شهادت رسید. 
 
دکتر مصطفی چمران یکی از نیروهای تاثیر گذار در انقلاب اسلامی بود که زمانى در دوران مبارزات ملى‏ شدن صنعت نفت و پس از آن در دوران اختناق بعد از كودتاى 28 مرداد و ساليانى چند در آمريكا با تاسیس انجمن اسلامی دانشجویان علیه رژیم شاه مبارزه می کرد.
 
او پس از قیام خونین 15 خرداد تصميم گرفت مسلحانه با رژیم شاه مبارزه کند و برای همین عازم مصر شد تا مدت دو سال دوره آموزش هاي چريکي و جنگ هاي پارتيزاني را بگذراند. چمران پس از آنکه با جمال عبدالناصر بر سر ناسيوناليسم عربي اختلاف پیدا کرد عازم لبنان شد و در آنجا آموزش دوره‌هاي چريکي به مبارزان ايراني را آغاز کرد. او شاخه نظامی جنبش "حرکت الحرمین" را همراه با امام موسی صدر پایه ریزی کرد.
 
همزمان با انقلاب اسلامی چمران با نظر امام (ره) به ایران بازگشت و در دولت موقت به عنوان معاون نخست وزیر به فعالیت پرداخت. او در همین دوران به آموزش نخستين گروه از رزمندگان سپاه پاسداران پرداخت.  
 
وی که نقش اصلی در ناکامی اقدامات جدایی طلبان کردستان را داشت پس از آنکه به عنوان وزیر دفاع منصوب شد ستاد جنگ های نامنظم 
را تشکیل داد و خود فرماندهی آن را در دست گرفت که تا زمان شهادتش نقش موثری در مقابله با دشمن ایفا می‌کرد.
 
چمران سر انجام در 31 خرداد 1360 در مسير دهلاويه به سوسنگرد در حالیکه از مناطق عملیاتی بازدید می کرد بر اثر اصابت تركش خمپاره به شهادت رسيد. او یک روز قبل از شهادت خود در اهواز و در جلسه شورای عالی دفاع برای آخرین بار شرکت کرد و پس از آنکه خبر شهادت فرمانده نیروهای دهلاویه "ایرج رستمی" را دریافت کرد به سرعت فرد دیگری را برای فرماندهی انتخاب و برای معرفی او شخصا عازم مناطق عملیاتی شد که در هیمن مسیر به شهادت رسید. عکس هایی که در زیر می‌بینید گزیده ای از آلبوم زندگی شهید چمران است که از جوانی تا تشییع پیکر او را در بر می‌گیرد. 
 
(تصاویر) مصطفی چمران از جوانی تا شهادت
 
چمران پیش از سفر به امریکا
 
(تصاویر) مصطفی چمران از جوانی تا شهادت
 
مصطفی چمران در جوانی
 
(تصاویر) مصطفی چمران از جوانی تا شهادت
 
مصطفی چمران در جمع دوستان
 
(تصاویر) مصطفی چمران از جوانی تا شهادت
 
در کنار ابراهیم یزدی و احسان شریعتی پس از مراسم تدفین دکتر شریعتی
 
(تصاویر) مصطفی چمران از جوانی تا شهادت
 
در کنار همرزمان خود در جنبش "امل" در لبنان
 
(تصاویر) مصطفی چمران از جوانی تا شهادت
 
با یکی از همرزمان خود در جنبش "امل"
 
(تصاویر) مصطفی چمران از جوانی تا شهادت
 
چمران در میان هنرجویان هنرستان "جبل عامل" در لبنان
 
(تصاویر) مصطفی چمران از جوانی تا شهادت
 
مصطفی چمران در کنار کودکان لبنانی
 
(تصاویر) مصطفی چمران از جوانی تا شهادت
 
چمران در کنار یدالله سحابی، مهندس بازرگان، شهید رجایی، شهید باهنر و محمد یزدی در تهران
 
(تصاویر) مصطفی چمران از جوانی تا شهادت
 
مرحوم سید احمد خمینی در منزل شهید چمران
 
(تصاویر) مصطفی چمران از جوانی تا شهادت
 
دیدار سید احمد خمینی با خانواده چمران
 
(تصاویر) مصطفی چمران از جوانی تا شهادت
 
سید احمد خمینی و پدر شهید چمران
 
(تصاویر) مصطفی چمران از جوانی تا شهادت
 
چمران در کنار مرحوم بازرگان و آیت الله خامنه ای
 
(تصاویر) مصطفی چمران از جوانی تا شهادت
 
چمران در دیدار نیروهای هوانیروز با رهبرکبیر انقلاب
 
(تصاویر) مصطفی چمران از جوانی تا شهادت
 
شهید چمران، مرحوم بازرگان، ابراهیم یزدی و حافظ اسد
 
(تصاویر) مصطفی چمران از جوانی تا شهادت
 
گفتگوی چمران با حافظ اسد
 
(تصاویر) مصطفی چمران از جوانی تا شهادت
 
ملاقات شهید چمران با مقامات خارجی در دوران وزارت دفاع
 
(تصاویر) مصطفی چمران از جوانی تا شهادت
 
ملاقات شهید چمران با مقامات خارجی در دوران وزارت دفاع
 
(تصاویر) مصطفی چمران از جوانی تا شهادت
 
چمران و شهید رستمی(نفر سمت چپ) در مناطق عملیاتی
 
(تصاویر) مصطفی چمران از جوانی تا شهادت
 
شهید چمران در خوزستان
 
(تصاویر) مصطفی چمران از جوانی تا شهادت
 
شهید چمران در خوزستان
 
(تصاویر) مصطفی چمران از جوانی تا شهادت
 
شهید چمران در خوزستان
 
(تصاویر) مصطفی چمران از جوانی تا شهادت
 
شهید چمران در خوزستان
 
(تصاویر) مصطفی چمران از جوانی تا شهادت
 
شهید چمران در کردستان
 
(تصاویر) مصطفی چمران از جوانی تا شهادت
 
محل شهادت شهید چمران در مسیر سوسنگرد به دهلاویه
 
(تصاویر) مصطفی چمران از جوانی تا شهادت
 
پیکر خونین شهید چمران پس از شهادت
 
(تصاویر) مصطفی چمران از جوانی تا شهادت
 
مهدی چمران بر پیکر شهید مصطفی چمران
 
(تصاویر) مصطفی چمران از جوانی تا شهادت
 
پیکر شهید مصطفی چمران پس از شهادت
 
(تصاویر) مصطفی چمران از جوانی تا شهادت
 
پیکر شهید مصطفی چمران پس از شهادت
 
(تصاویر) مصطفی چمران از جوانی تا شهادت
 
 غاده جابر همسر چمران به همراه فاطمه  (دختر شهید نواب صفوی) بالای پیکر شهید چمران
 
(تصاویر) مصطفی چمران از جوانی تا شهادت
 
مراسم تشییع پیکر شهید مصطفی چمران



افسران - ۴۸ساعت انفرادی به جرم قهرمانی در والیبال!

 

نظامیان عراقی حتی در برد و باخت بازی های ورزشی نیز ظرفیت لازم

را جهت تحمل باخت نداشتند...


در مسابقه ی والیبالی که بین اسرای ایرانی و نگهبانان عراقی اردوگاه

ترتیب داده شده بود، تیم منتخب آزاده های ایرانی بازی را برد.


برنده شدن در بازی باعث شد که برادران آزاده را چهل و هشت ساعت

در داخل آسایشگاه زندانی کنند و

این تجربه ای شد تا دیگر با عراقیها هیچ رقم مسابقه ی ورزشی نداشته باشیم.

راوی: آزاده رستمعلی جعفری





روزی مردی داخل چاله ای افتاد و بسيار دردش آمد ...

یک روحانی او را دید و گفت:حتماََ گناهی انجام داده ای!!!

یک دانشمند عمق چاله و رطوبت خاک آن را اندازه گرفت!

یک روزنامه نگار در مورد دردهایش با او مصاحبه کرد!

 یک یوگيست به او گفت : این چاله و همچنين دردت فقط در ذهن تو هستند

در واقعيت وجود ندارند!!!

یک پزشک برای او دو قرص آسپرین پایين انداخت!

یک پرستار کنار چاله ایستاد و با او گریه کرد!

یک  روانشناس او را تحریک کرد تا دلایلی را که باعث افتادن او

به داخل چاله شده است پيدا کند!

یک تقویت کننده  فکر او را نصيحت کرد که : خواستن توانستن است!

یک فرد خوشبين به او گفت : ممکن بود یکی از پاهات رو بشکنی!!!

سپس فرد بیسوادی گذشت و دست او را گرفت و او را از چاله بيرون آورد...!

   

  "آنکه می تواند انجام می دهد و آنکه نمی تواند انتقاد می کند ."

جرج برناردشاو




"« سهمیه ات» نوش جان!"

یادت باشد « سهمیه ای» دختری نیست که

به ناحق صندلی مردودی های

کنکور را اشغال کرده

« سهمیه ای» دختری ست که وقتی

تو در کلاس های گاج و قلم چی نشسته بودی

او در ناصرخسرو به دنبال دارو

برای پدر جانبازش بود.

همان دختری که وقتی نیمه شب

کنج خانه میخواست درس بخواند

ناله های پدر روحش را خراش می انداخت.

دخترکی که روز کنکور با سرفه های پدری شیمیایی بدرقه شد

« سهمیه ای» جان عرضی داشتم:

سهمیه ات» نوش جان!"

میدونم بعضی ها با اعصاب آدم بازی میکنند

به ناحق بیت المال را به نام جانبازی بالا میندازند ولی 


بیایید هیچوقت استقراء ناقص نکنیم!






جنگ نرم...

افسران - جنگ نرم ،چادرم رامی خواهد...




11/22 = تجسم استقلال,آزادی,جمهوری اسلامی1
...  بسم الله ...

سلام  روح خدا...!                                         سلام پدرم...

حالتان را که میدانم. یقیناََ  هم نشین دوستان حضرت الله هستید.

راستش این روزها؛ حرف از شما زیاد است. و مرا نیز وظیفه است برای سخن گفتن.

سخن از پیرمردی با قامتی نسبتاََ خمیده اما استوار چون سرو!

عمود ایران کهن...

مردی که یکه تاز عرصه ایمان شد...

و مردی از جنس آسمانی ها!



انگار آمده بودی ایران را به هدف نهایی اش نزدیک کنی وسپس بروی...

بروی به آن بالا ها...!
" با دلی آرام و قلبی مطمئن و روحی شاد و ضمیری امیدوار؛
به فضل خدا از خدمت خواهران و برادران مرخص میشوم
و به سوی جایگاه ابدی سفر میکنم و به دعای خیرشما احتیاج مبرم دارم."
و اینگونه رهبری کاریزماتیک خودت را به کمال رساندی!
واما بدان که ما فرزندانت؛تمامی سعیمان را برای نگاهداری این بار سنگین

 و حمایت از سیدعلی خواهیم کرد و نیز کوششمان برآنست تا

 تجلی اهل بصر و صبر در این سخن باشیم:
"لا یحمل هذاالعلم الا اهل البصر و الصبر"
اگر خدا بخواهد ادامه دارد...



اون قدیما...!!!!!!!


ما برای آنکه ایران خانه خوبان شود؛

خون دلها خورده ایم...

رنج دوران برده ایم...




بدون شرح...




تفریحات سالم...!
حرفC رو میتونی پیدا کنی؟

OOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOO

OOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOO

OOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOO

OOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOO

OOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOO

OOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOO

OOOOOOOOOOOOOOOOOOCOOOOOOOOOOO

OOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOO

OOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOO

OOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOO

 


حالا 6 رو پیدا کن...


9999999999999999999999999999999999
9999999999999999999999999999999999
9999999999999999999999999999999999
9999999999999999999999999999999999
9999999999999999999999999999999999
9999999999999999999999999999999999
9999699999999999999999999999999999
9999999999999999999999999999999999
9999999999999999999999999999999999
9999999999999999999999999999999999
9999999999999999999999999999999999
9999999999999999999999999999999999


موفق باشی...




اللهم احفظ قائدنا الخامنه ای...






اللهم الرزقنا توفیق شهادة فی سبیلک




اللهم الرزقنا توفیق شهادة فی سبیلک

شهيدي که سرش از بدنش جدا شده