یک ساعت به آخر نفس...
افسران - آش  شب عملیات

 

اگر به شما بگن یک ساعت به آخر زندگیتون مونده؛ چیکار میکنید؟؟؟

شهدای ما یک ساعت از عملیات؛دل تو دلشون نبود...

غوغایی بود در درونش!

انقدر آروم بودن که باخیال راحت؛ آش هم میخوردن! میخندیدن! و باعشق،عبادت هم میکردن!

برای آخرین بار...

ما یک ساعت قبل از مرگمون؛چیکار میکنیم؟ انقدر خیالمون راحت هست که یه چیزی بخوریم یا

به چیزی بخندیم؟؟

انقدر مرد هستیم که بریم نماز باعشق بخونیم؟؟

خدایا! کمک کن انسان بشیم!

آمین/

+ نوشته شـــده در شنبه 28 تیر1393ساعــت17:14 تــوسط م.محسنی |
افسران - 24 تیرماه ولادت امام خامنه ای مبارک باد.

+ نوشته شـــده در چهارشنبه 25 تیر1393ساعــت1:8 تــوسط م.محسنی |
بدون شرح...
افسران - خدایا......

+ نوشته شـــده در یکشنبه 22 تیر1393ساعــت23:53 تــوسط م.محسنی |
روز تولد هم یه روزیه مثل بقیه روزهای خدا...
+ یک موضوع بی ربط با وبلاگمه اما دوست داشتم بنویسم...

 

بسم الله الرحمن الرحیم.

روز تولد هم یه روزیه مثل بقیه روزهای خدا...

انقدری که بعضیا به تولد گرفتن و یک سری رسومات ؛

مقید هستن؛به نماز خوندن و روزه گرفتن مقید نیستن.

منکه همیشه توی این روز زندگیم؛اعصابم خیلی خرده!

یه قسمتیش رو نمیدونم چرا دقیقا...

اما قسمت دیگه اش فکرکنم دلیلش این باشه که من اصلا این روز رو روز مهمی نمیدونم...حداقل واسه خودم!

همه سعی میکنن آدم رو دوست داشته باشن...

سعی میکنن بایه لبخند تظاهر کنن که چقدر وجود آدم مهمه و ازین حرفا...

اگر مردین؛ و آدمو واقعا دوست دارید؛تو بقیه روزهای سال هم همینجوری باشید.

من بدم میاد از یه سری رسوماتی که ما آدما محدودش کردیم.

کادو...

خب اگه دوست دارین کادو بدین؛364 روز هم هست...

چرا میذارین و دقیقا روز تولد کادو میدین؟

اصن چرا ما عادت داریم به کسی که تولدشه هدیه میدیم؟؟؟؟

بنظرمن باید به پدر و مادر اون فرد کادو داد!!!

چرا؟؟

چون اون دو نفر؛بیشتر از هرکسی از به دنیا اومدن فرزندشون خوشحال هستن و

از اون ها؛باید بخاطر این اتفاق بزرگ(!!!) ؛تشکر کرد...

پس هدیه تولد،واقعا حق اونهاست...!!!!

یکی دیگه از رسومات مسخره ما آدما، اینه که :

یه آدمی که ما یه سال باهاش کاری نداشتیم؛دقیقا روز تولد و یا یه روز پس و پیش،

به آدم اسمس میده که :تولدت مبارک!خواستم بگم به یادت بودم!!!

خب دوست عزیز! ممنون که یاد فرد به دنیا اومده بودی!

اما یه سوال!

یعنی شما از روز بعدش دوباره فرد متولد شده رو یادت میره تا سال بعد؟؟؟!

آقا این رفتار ها خوب نیست بخدا...

حالا باز باید دست چنین افرادی رو بوسید...بعضیا که تو اون یه روز هم یاد آدم نمیفتن!!!

بعد که تولد خودشون میشه و مثلا ما تبریک نمیگیم؛ فوری اسمس میدن که:

"خیلی بیمعرفت شدی جدیداٌ !آدم روز تولد دوستشو یادش میره؟؟"

من دیگه درباره اونها صحبتی ندارم!

ولی خدایی یه چیزی رو توقع کنید که خودتون بهش عمل کرده باشید حداقل!

من کلا با این رسومات مشکل دارم...

آدم تولد امامان رو جشن میگیره چون واقعا جشن داره!

باید خوشحال بود که اونها در یک روزی متولد شدن و مسببات هدایت مارو فراهم کردن...

اما واسه من...و من هایی مثل من!

که سرتاسرشون گناهه،چرا باید جشن گرفت؟؟؟

 

+دل نوشت به جای پی نوشت:

روز تولد من و من هایی مثل من؛روزیه که انسان بشیم.همین/

تو خود حدیث مفصل بخوان...

 

 

 

 

+ نوشته شـــده در سه شنبه 17 تیر1393ساعــت22:48 تــوسط م.محسنی |
وقتی شاهرخ سیبیل شهید ضرغام شد...

 

 

کاباره صبح یکی از روزها با هم به" کاباره پل کارون "رفتیم .

به محض ورود ،نگاهش به گارسون جدیدی افتاد که سر به زیر، پشت قسمت فروش قرار گرفته بود .

با تعجب گفت: این کیه؟ تا حالا اینجا ندیده بودمش؟!

در ظاهر، زن بسیار باحیائی بود. اما مجبور شده بود بدون حجاب به این کار مشغول شود .

شاهرخ جلوی میز رفت و گفت :همشیره تا حالا ندیده بودمت،تازه اومدی اینجا ؟!

زن خیلی آهسته گفت: بله، من از امروز اومدم .

شاهرخ دوباره با تعجب پرسید : تو اصلا قیافت به این جور کارها و این جور جاها نمی خوره،

اسمت چیه؟ قبلا چیکاره بودی؟

زن در حالی که سرش رو بالا نمی گرفت گفت:

مهین هستم، شوهرم چند وقته که مرده، مجبور شدم که برای اجاره خانه و خرجی خودم و پسرم بیام اینجا!

شاهرخ ،حسابی به رگ غیرتش برخورده بود ،دندانهایش را به هم فشار می داد ،

رگ گردنش زده بود بیرون ،بعد دستش رو مشت کرد و محکم کوبید روی میز و با عصبانیت گفت:

ای لعنت بر این مملکت کوفتی!!


بعد بلند گفت: همشیره راه بیفت بریم، همینطور که از در بیرون می رفت رو کرد

به ناصر جهود(صاحب كاباره) و گفت:

زود بر می گردم! مهین هم رفت اتاق پشتی و چادرش رو سر کرد و با حجاب کامل رفت بیرون.

بعد هم سوار ماشین شد و حرکت کردند.

مدتی از این ماجرا گذشت. تا اینکه یک روز در باشگاه پولاد همدیگر را دیدیم .

بعد از سلام و علیک ،بی مقدمه پرسیدم: راستی قضیه اون مهین خانم چی شد؟


اول درست جواب نمی داد. اما وقتی اصرار کردم گفت: دلم خیلی براشون سوخت ،

اون خانم یه پسر ده ساله به اسم رضا داشت. صاحب خونه بخاطر اجاره، اثاث ها رو بیرون ریخته بود .

من هم یه خونه کوچیک تو خیابون نیرو هوائی براشون اجاره کردم.

به مهین خانم هم گفتم: تو خونه بمون بچه ات رو تربیت کن، من اجاره و خرجی شما رو میدم!!

---

هر شب در تهران تظاهرات بود. اعتصابات و درگیریها همه چیز را به هم ریخته بود .

از مشهد که بر گشتیم .

شاهرخ برای نماز جماعت رفت مسجد. خیلی تعجب کردم.

فردا شب هم برای نماز مسجد رفت . با چند تا از بچه های انقلابی آنجا آشنا شده بود.

در همه تظاهراتها شرکت می کرد. حضور شاهرخ با آن قد و هیکل و قد، قوت قلبی برای دوستانش بود .

البته شاهرخ از قبل هم میانه خوبی با شاه و درباری ها نداشت.

بارها دیده بودم که به شاه و خاندان سلطنت فحش می دهد.

ارادت شاهرخ به امام تا آنجا رسید که در همان ایام قبل از انقلاب سینه اش را خالکوبی کرده بود.

روی آن هم نوشته بود:                      "خمینی، فدایت شوم "

---

جنگ:

دومین روز حضور من در جبهه بود.

تا ظهر در مقر بچه ها در هتل کاروانسرا بودم ،پسرکی حدود پانزده سال همیشه همراه شاهرخ بود .

مثل فرزندی که همواره با پدر است.

تعجب من از رفتار آنها وقتی بیشترشد که گفتند: این پسر، رضا فرزند شاهرخ است!!

اما من که برادرش بودم خبر نداشتم .

عصر بود که دیدم شاهرخ در گوشه ای تنها نشسته.

رفتم و در کنارش نشستم. بی مقدمه و با تعجب گفتم: این آقا رضا پسر شماست!؟

خندید و گفت: نه ،مادرش اون رو به من سپرده . گفته مثل پسر خودت مواظب رضا باش .

گفتم مادرش دیگه کیه؟ گفت:مهین همون خانمی که تو کاباره بود.

آخرین باری که براش خرجی بردم گفت: رضا خیلی دوست داره بره جبهه.من هم آوردمش اینجا.

ماجرای مهین را میدانستم ،برای همین دیگر حرفی نزدم....

----

نیروی کمکی نیامد. توپخانه هم حمایت نکرد. همه نیروها به عقب آمدند. شب بود که به هتل رسیدیم .

آقا سید( شهید سید مجتبی هاشمی- جانشین جنگهای نامنظم) را دیدم، درد شدیدی داشت.

اما تا مرا دید با لبخندی بر لب گفت: خسته نباشی دلاور، بعد مکثی کرد و با تعجب گفت: شاهرخ کو؟

بچه ها در کنار جمع شده بودند. نفس عمیقی کشیدم و چیزی نگفتم.

قطرات اشک از چشمانم سرازیر شد ،سید منتظر جواب بود. این را از چهره نگرانش می فهمیدم.

کسی باور نمی کرد شاهرخ دیگر در بین ما نباشد. خیلی از بچه ها بلند بلند گریه می کردند.

سید را هم برای مداوا فرستادیم بیمارستان.

روز بعد یکی از دوستانم که رادیو تلویزیون عراق را زیر نظر داشت سراغ من آمد نگران و با تعجب گفت:

شاهرخ شهید شده؟ گفتم چطور مگه؟

گفت: الآن عراقی ها تصویر جنازه یک شهید رو پخش کردند.

بدن بی سر او پر تیر و ترکش و غرق در خون بود.

سربازان عراقی هم در کنار پیکرش از خوشحالی هلهله می کردند.

گوینده عراق هم می گفت: ما شاهرخ، جلاد حکومت ایران را کشتیم!


اثری از پیکر شاهرخ نیافتیم . او شهید شده بود. شهید گمنام.

از خدا خواسته بود همه را پاک کند. همه گذشته اش را. می خواست چیزی از او نماند.

نه اسم ،نه شهرت،نه قبر و مزار و نه هیچ چیز دیگر.

اما یاد او زنده است. یاد او نه فقط در دل دوستان ،بلکه در قلوب تمامی ایرانیان زنده است.

او مزار دارد. مزار او به وسعت همه خاکهای سرزمین ایران است.

 

 

 

+ نوشته شـــده در سه شنبه 17 تیر1393ساعــت0:59 تــوسط م.محسنی |
وصیت نامه یک شهید...

 

سلام بر خدا و شهیدان خدا و بندگان پاک و مخلص او.

 

بعد از مدت ها کشمکش درونی که هنوز هم آزارم می دهد،

برای رهایی از این زجر، به این نتیجه رسیده ام و آن در این جمله خلاصه می شود: خدایا! عاشقم کن.....

 

قسمتی از وصیت نامه شهید امیر حاج امینی/

+ نوشته شـــده در سه شنبه 17 تیر1393ساعــت0:33 تــوسط م.محسنی |
فیلم بسیار زیبای خداحافظ رفیق...

Flash Required

Flash is required to view this media. Download Here.

+ نوشته شـــده در شنبه 14 تیر1393ساعــت23:42 تــوسط م.محسنی |
پو... بازی دوست داشتنی بعضی ها! شماره 2
 

 

 

*خطر «پو»! *

کفرش درآمده! از دست همسرش حرص می خورد که مرتب سرش توی گوشی است

و دارد قربان صدقه ی «پو»ی نوجوانشان می رود.

همسرش هر اتفاقی که برای پو میافتد و هر چیز جدیدی که برای پو می خرد

را می آید با آب و تاب برای او تعریف می کند

و همه ی فکر و ذکرش شده بزرگ کردن این فرزندخوانده!

 

خودشان یک دختر پنج شش ساله دارند؛

با این حال این مادر جوان، دلش یک بچه ی کوچک دیگر هم خواسته

و به هر دوی این ها رسیدگی می کند.

مرد جوان می گوید:

گاهی «پو» به دخترک خودمان ترجیح داده می شود.

وقتی «پو» چشمهایش دو دو می زند،

همسرم با احساس مسئولیت وصف ناپذیری می دود و غذایش را مهیا می کند

و اگر پول در حسابش نباشد، آن قدر بازی می کند تا پول گیر بیاورد

و بتواند بچه را سیر کند و تا این بچه آرام نگیرد و نخوابد، همسر هم آرام نمی گیرد.

گاهی ساعت ها غرق شدن در مسائل «پو»ی کوچک،

وقت رسیدگی به کارهای دیگر را می گیرد و حتی دلزدگی نسبت

به کارهای دیگر ایجاد می کند.


اگر در قدیم بیشتر نسبت به تاثیر بازی های رایانه ای بر کودکان و نوجوانان نگران می شدیم،

امروز این خطر گسترده تر شده و ابعاد وسیعی پیدا کرده است.

اگر در قدیم برخی بازی های رایانه ای باعث رواج مفاهیم ضدمعنوی و خشونت می شد،

امروز باید از بازی های آرامی که به ظاهر هیچ کدام از آسیب های بازی های اکشن و خشن را

ندارند هم ترسید.

بازی های آرامی که فرد را (در هر گروه سنی و تحصیلی و در هر جایگاه اجتماعی)

تحت تاثیر قرار می دهد و از دنیای پیرامون خود جدا می اندازد

و خطرشان کمتر از بازی های خشونت آمیز و تاثیرگذار اکشن نیست.

یک کارشناس روانشناسی در مورد تاثیر این گونه بازی ها در زندگی انسان می گوید:

« یکی از بزرگترین آسیب های این بازی ها این است که افراد گذشت زمان را

به هیچ وجه احساس نمی‌کنند و وقتی به خود می‌آیند که ساعت‌های زیادی

از وقتشان صرف این بازی‌ها شده‌است.

علاوه بر آن طبق تحقیقات، افرادی که وابسته به این بازی ها می شوند،

درونگرا شده و در جامعه منزوی می شوند و رفته رفته در برقراری ارتباط اجتماعی

کم تمایل و یا ناتوان می گردند. »

این روانشناس خطر خیال پردازی و دور شدن از دنیای حقیقی را مهم و غیرقابل انکار

می داند و می گوید:

« وقتی بچه ی مجازی از نیازهای مادی توقعی از پدر و مادرش ندارد

و با اندکی غذا و کمی بازی می توانی راضی نگهش داری،

ناخودآگاه این تفکر و این ذهنیت در زندگی عادی برای انسان نهادینه می شود.

تحملش در برابر خواسته های دیگر را از دست می دهد و

توجهی به نیازهای معنوی اطرافیان علی الخصوص فرزند را از دست می دهد.»

وی معتقد است پیشرفت تکنولوژی سبب دور شدن اعضای خانواده از یکدیگر می‌شود.

به طوری که هر یک از افراد خانواده به خاطر مشغول بودن به تماشای تلویزیون

یا درگیر بودن با رایانه و اینترنت و بازی‌های رایانه‌ای،

کمتر وقت می‌کنند با یکدیگر بنشینند و صحبت کنند و این خود باعث سرد شدن

روابط بین والدین و فرزندان شده‌است،

به گونه‌ای که آنان کمتر حوصله یکدیگر را دارند.

به هر صورت شمشیر دولبه ی تکنولوژی هر روز یک وجه و یک بعد از زندگی انسان را

هدف قرار می دهد و با رسوخ به تمامی ابعاد زندگی انسان،

قدرتش را به رخ می کشد.

قدرتی که مخاطبان را منفعل کرده و آنها را در جریانی قرار داده که

نتیجه ای جز قدرتمندتر شدن این رسانه های نوین ندارد.

باید مراقب باشیم ...

چرا که «پو» همین موجود کوچک دوست داشتنی ؛

                                                        با آن نگاه مظلوم و لبخند شاد،

                                                                                         در کمین ماست!

 

 

 

+ نوشته شـــده در جمعه 13 تیر1393ساعــت15:17 تــوسط م.محسنی |
پو... بازی دوست داشتنی بعضی ها! شماره 1

افسران -  "پو" و سبک زندگی دختران ما

 

 

وسط جلسه نشسته است و تند و تند از حرف های رئیس نت برمی دارد تا چیزی از قلم نیفتد.

یکهو صدای آشنایی از گوشی بلند می شود که نشان می دهد بچه از خواب بیدار شده.

وقتی این بچه از خواب بیدار می شود خودش را کثیف کرده و طبیعتا گرسنه است.

زمان در اینجا حیاتی ست.

باید هر چه زودتر به «پو» برسی تا وضعش خراب تر از این که هست نشود.

کار را رها می کند و دو سه دقیقه ای به رتق و فتق امور این بچه ی مجازی می پردازد

و دوباره برمی گردد سرکار!


«پو» (pou) یک بازی برای گوشی و تبلت با سیستم عامل های اندروید و آی او اس و...است

که طراحی و فرایند آسانی دارد.

وقتی این بازی و بازی های مشابهش را نصب می کنی، با موجودی مواجه می شوی

که رنگش قهوه ای است و چشم های بزرگی دارد.

روی صفحه ی گوشی ات ایستاده و با آن چشم های درشت نگاهت می کند و

منتظر است تا پدر و مادرش را پیدا کند.

وقتی که مادر یا پدرش شدی، دیگر همه ی مسئولیتش بر گردن توست.

باید سر وقت به او غذا بدهی، سر وقت با او بازی کنی، بخوابانی اش، تمیزش کنی و ...

وقتی هم که مرحله ات بالا رفت، با جمع آوری سکه می توانی برایش خرید کنی

و توقعاتش را برآورده کنی و خلاصه هر کاری که می شود برای یک بچه انجام داد!

شاید کسی نداند روزی که «پل سالامه» این بازی ساده را طراحی کرد،

چه مخاطبینی برایش در نظر گرفت و جامعه ی هدفش چه کسانی بودند

اما امروز می بینیم که محبوبیت این موجود کوچک و عجیب،

مرز سنی و جنسیتی را شکانده و هر کس با هر تحصیلات و سن و جنسیتی،

یک بچه قهوه ایِ نیازمند به رسیدگی و توجه توی گوشی یا تبلتش دارد

و در برابر او احساس مسئولیت می کند.

یک عاشقانه مثلا آرام!

می گوید: «من اگر این ترم مشروط شدم تقصیر پسرمه!»

منظورش از «پسرم»، پو است.

می گوید که «پو» یش چاق و تپلی است که به تازگی برایش یک کت و شلوار خریده

و یک سبیل کلفت! می گوید :«مردی شده برای خودش!»

در دنیایی که تکنولوژی بازی های رایانه ای هر روز پیشرفته تر و پیچیده تر می شود

و با قدرت هر چه تمام تر، محصولات را با گرافیک بالا و داستان های جذاب

و رنگ و لعاب فراوان به مخاطبین خود عرضه می کند،

گل کردن بازی های آرام و بی دغدغه، کمی عجیب و قابل تامل به نظر می رسد.

این بازی ها با یک برنامه ریزی دقیق و استفاده از علوم روانشناسی و جامعه شناسی،

روی احساسات فرد انگشت می گذارند

و از خاصیت وابستگی انسان به موجودات اطرافش استفاده می کنند.

خیلی آرام و ظریف وابسته ات می کنند بطوریکه حتی اگر بخواهی هم ؛

دیگر نمی توانی ازشان دست بکشی.

کارشناسان معتقند که بازی های رایانه ای در دنیای امروز نوعی رسانه نوین هستند.

خاصیت رسانه این است که مطلب، موضوع یا مفهومی را برای مخاطب تبیین کند.

این رسانه های نوین، علاوه بر تاثیرگذاری و فرستادن و دریافت پیام از سوی مخاطب،

وظیفه ی بزرگ دیگری هم دارند.

این وظیفه، تلاش برای ماندگاری است.

هر چه یک رسانه ماندگارتر باشد و بتواند مخاطب را مدت زمان بیشتری از آن خود کند،

موفق تر است.


* پو و سبک زندگی دختران ما *

این بازی های آرامِ عاشقانه، که با تکیه بر احساسات و وابستگی انسانها به موجوداتی که

دوستشان دارند طراحی و ساخته شده، به این هدف دست یافته اند.

و چنان در لایه های زندگی فرد وارد شده اند، که بعد از مدتی خود فرد هم متعجب می شود

که چطور شد که موجود صفر و یکی بی جان،

توانسته بخش عمده ای از احساسات یک انسان را به خودش معطوف کند.

واقعی شدن «پو» و راه یافتن او به زندگی و احساساتمان نشان می دهد

که هدف گذاری و برنامه ریزی طراح و سازنده، بسیار دقیق و موفق بوده است.

 

- موارد زیر، کامنت های مخاطبین این بازی و ابراز احساسات آنها نسبت

به این موجود ناشناخته است:



- پوی من دختره! الان دوازده مرحله ست که دارمش و براش یه چیزایی خریدم.

رنگش هم نارنجیه و البته خیلی شکمو! تحمل ندارم؛ پس کی بزرگ می شه؟



- بچه من 98 سالشه. داره می ترکه از بس چاق شده. به خدا از کار و زندگی منو انداخته.

من برای پو اسم گذاشتم. اسمشو گذاشتم پژمان که با بقیه فرق کنه.



- کی می دونه پو چطوری می تونه ازدواج کنه؟ دلم می خواد بچه مو توی لباس دامادی ببینم!



- وقتی سیر شده و می خوام بهش غذا بدم و اون می گه:«نه» دلم می خواد بپرم توی تبلت

بغلش کنم!


- من خودم یه پسر دارم برای همین پوی دختر انتخاب کردم.

 دخترا بابایی هستن آخه. پوی من هم خودشو برام لوس می کنه و منم نازشو می خرم.


--------------------------------------------------------------------------------------------

 

مردم ساده لوح ما:

عکسش را می گیرند و در فضای مجازی منتشر می کنند،

هم و غمشان خریدن لباس و عینک و کلاه و سایر لوازم برایش است،

تلاش می کنند بزرگش کنند و بهترین چیزها را بدهند بخورد،

به هم که می رسند از سن و سال فرزند خوانده مجازیشان می گویند

و اتفاق هایی که برایش افتاده...

این ابراز احساسات نسبت به چیزی که جان و هویت ندارد و معلوم نیست از کجا پیدایش شده،

واقعا عجیب به نظر می رسد.

اگر خدا بخواهد؛ادامه دارد...

+ نوشته شـــده در جمعه 13 تیر1393ساعــت15:4 تــوسط م.محسنی |
بدون شرح...
افسران - وای اگر خامنه ای حکم جهادم دهد...
+ نوشته شـــده در جمعه 13 تیر1393ساعــت14:33 تــوسط م.محسنی |
آیا شود که من هم شهید شوم؟ بر روی دست برند پیکرم را بسوی تو!

افسران - عقل عاشق و عشق عاقل

 

+ نوشته شـــده در جمعه 13 تیر1393ساعــت14:31 تــوسط م.محسنی |
یک سوال...یک جواب...
بسم الله الرحمن الرحیم/

دیروز دوستی تحت عنوان " یه بنده خدا " پیام گذاشته بودن و سوال خوبی رو مطرح کرده بودند که

بنده صلاح دیدم اون رو برای بازدید عمومی قرار بدم تا همگان نسبت به این مسئله؛آگاه بشن.

متن پیام و پاسخ بنده؛ به شرح زیر است:

 

[ پیام " یه بنده خدا"]

سلام.من ازشما یه سوال دارم .

اگه ادم مانتویی باحجاب باشه مشکلی هست؟

یا ادم فقط باید چادری باشه؟البته میدونم که چادرحجاب برتره.مامان وابجی منم چادری هستند.

خوشحال میشم اگه راهنمایی کنید.

 

[پاسخ:]

سلام بزرگوار.ممنون از اینکه بنده رو برای مشورت و راهنمایی قابل دانستید.


در قرآن از حجاب؛ سخن گفته شده است و در قسمتی ازسوره احزاب،آیه59 به پیامبر خطاب شده است که:


"يا أَيُّهَا النَّبِيُّ قُلْ لِأَزْواجِکَ وَ بَناتِکَ وَ نِساءِ الْمُؤْمِنينَ يُدْنينَ عَلَيْهِنَّ مِنْ جَلاَبِيبِهِنَّ ذلِکَ

أَدْنى‏ أَنْ يُعْرَفْنَ فَلا يُؤْذَيْنَ وَ کانَ اللَّهُ غَفُوراً رَحيماً "/ 59


-ای پیامبر ، به همسران و دخترانت و زن های مؤمنان بگو روسری ها و چادرهای خود را

بر خویش بیفکنند ( که گردن و سینه و بازوان و ساق ها پوشیده شود )

این ( کار ) نزدیکتر است به آنکه ( به حجاب و عفت ) شناخته شوند تا مورد تعرض و آزار (فاجران)

قرار نگیرند و خداوند همواره آمرزنده و مهربان است.

و یا در آیه 31 سوره نور؛ میفرماید:



"وَ قُلْ لِلْمُؤْمِناتِ یَغْضُضْنَ مِنْ أَبْصارِهِنَّ وَ یَحْفَظْنَ فُرُوجَهُنَّ وَ لا یُبْدینَ زینَتَهُنَّ إِلاَّ ما ظَهَرَ

مِنْها وَ لْیَضْرِبْنَ بِخُمُرِهِنَّ عَلى‏ جُیُوبِهِنَّ وَ لا یُبْدینَ زینَتَهُنَّ إِلاَّ لِبُعُولَتِهِنَّ أَوْ آبائِهِنَّ أَوْ آباءِ

بُعُولَتِهِنَّ أَوْ أَبْنائِهِنَّ أَوْ أَبْناءِ بُعُولَتِهِنَّ أَوْ إِخْوانِهِنَّ أَوْ بَنی‏ إِخْوانِهِنَّ أَوْ بَنی‏ أَخَواتِهِنَّ أَوْ

نِسائِهِنَّ أَوْ ما مَلَکَتْ أَیْمانُهُنَّ أَوِ التَّابِعینَ غَیْرِ أُولِی الْإِرْبَةِ مِنَ الرِّجالِ أَوِ الطِّفْلِ الَّذینَ لَمْ

یَظْهَرُوا عَلى‏ عَوْراتِ النِّساءِ وَ لا یَضْرِبْنَ بِأَرْجُلِهِنَّ لِیُعْلَمَ ما یُخْفینَ مِنْ زینَتِهِنَّ وَ تُوبُوا إِلَى

اللَّهِ جَمیعاً أَیُّهَا الْمُؤْمِنُونَ لَعَلَّکُمْ تُفْلِحُونَ؛[نور/31]


-و به زنان مؤمن بگو که چشمان خویش فروگیرند و شرمگاه خود نگه دارند و زینتهاى خود را

جز آن مقدار که پیداست آشکار نکنند و مقنعه ‏هاى خود را تا گریبان فروگذارند

و زینتهاى خود را آشکار نکنند، جز براى شوهر خود یا پدر خود یا پدر شوهر خود یا پسر خود یا

پسر شوهر خود یا برادر خود یا پسر برادر خود، یا پسر خواهر خود یا زنان همکیش خود،

یا بندگان خود، یا مردان خدمتگزار خود که رغبت به آن ندارند،

یا کودکانى که از شرمگاه زنان بى‏ خبرند. و نیز چنان پاى بر زمین نزنند

تا آن زینت که پنهان کرده‏اند دانسته شود.

اى مؤمنان، همگان به درگاه خدا توبه کنید، باشد که رستگار گردید."

 

تفسیرنمونه، ج‏17، ص:428

---خب حالا از آیات مذکور چنین در میابیم که:


زنان موظف اند دو شرط زیر را رعایت نمایند:


1- تمام بدن خود را؛ به جز صورت و دست ها تامچ(کف دست تا مچ)؛از نامحرم بپوشانند.


2- پوشش آنان نباید چسبان و تحریک کننده باشد.

 

---بنابر این اگر پوشش؛دو شرط بالا را هم زمان داشته باشد و باعث مفسده نگردد؛

از نظر شرعی اشکالی برآن وارد نیست.


هرچند که خوبست انسان دستورات خداوندرا تمام و کمال انجام دهد.

پس دراینصورت؛کمال حجاب و حجاب برتر؛ " چادر " میباشد.


چه بسا خانم های مانتویی ای را مشاهده میکنیم که بسیار با وقار بوده و

حجاب را به درستی رعایت کرده اند.


اما پیشنهاد حقیر؛ به شما اینست که با چادر دوست شوید.

 

در پس این پارچه مشکی ساده,اسراری نهفته است که به راحتی قابل درک نیست.

 


دشمن تمامی حواسش؛معطوف به همین پارچه ی به ظاهر ساده است.


شما باهمین چادر مشکی؛میتوانید با دشمن مبارزه کنید...سلاح بسیار کارآمدی است...

ومن الله التوفیق/

+ نوشته شـــده در پنجشنبه 12 تیر1393ساعــت1:25 تــوسط م.محسنی |
شرمنده روی ماهتان؛آسمانی ها!
افسران - یادش بخیر...

 

 

ما برای آنکه ایران خانه خوبان شود؛

 

رنج دوران برده ایم...

خون دلها خورده ایم...

 

"وَ لا تَحسَبَنَّ الذینَ قُتِلوا فی سَبیلِه اللهِ أمواتا

 

بَل أحیاءٌ عِندَ رَبِّهم یُرزَقون."

+ نوشته شـــده در جمعه 6 تیر1393ساعــت20:16 تــوسط م.محسنی |
افسران - بدون شرح  
+ نوشته شـــده در پنجشنبه 5 تیر1393ساعــت21:39 تــوسط م.محسنی |
"غیرت!"

 

 

گفت:که چی؟هی جانباز جانباز شهید شهید!

 

میخواستن نرن !کسی مجبورشون نکرده بود که!

 

گفتم:چرا اتفاقا!مجبورشون میکرد!

 

گفت کی؟

 

گفتم :همونی که تونداریش!

 

گفت:من ندارم ؟!چی رو ؟

 

گفتم :

 

"غیرت!"

+ نوشته شـــده در پنجشنبه 5 تیر1393ساعــت21:34 تــوسط م.محسنی |
شهیدجان!برایمان دعا کن...
افسران - صدای شهید علی خلیلی در گزارش ویژه شبکه سراسری معارف + دانلود
+ نوشته شـــده در پنجشنبه 5 تیر1393ساعــت21:21 تــوسط م.محسنی |
وصیت نامه شهید حاج ابراهیم همت...

آلبوم تصاویر , گالری تصاویر , گالری موضوعی , آلبوم موضوعی , آلبوم تصاویر , شهید همت , فرمانده سپاه محمد رسول الله , اتوبان همت , فرمانده جنگ , 8سال دفاع مقدس , محمد ابراهیم همت , شهید بی سر , فرمانده بی سر , عکس با کیفیت , عکس با کیفیت از شهید همت

به نام خدا


نامي كه هرگز از وجودم دور نيست و پيوسته با يادش آرزوي وصالش را در سر داشتم

 

سلام بر حسين(ع) سالار شهيدان اسوه و اسطوره بشريت

 
مادر گرامي و همسر مهربانم پدر و برادران عزيزم!

 
درود خدا بر شما باد كه هرگز مانع حركتم در راه خدا نشديد.

 

چقدر شماها صبوريد.

 

خودتان مي دانيد كه من چقدر به شهيدان عشق مي ورزيدم.

 

 غنچه هايي كه(كبوتراني كه)هميشه در حال پرواز به سوي ملكوت اعلايند.

 

الگو و اسوه هايي كه معتقد به دادن جان براي گرفتن بقا (بقا و حيات ابدي)

 

و نزديكي با خداي چرا كه:

«ان الله اشتري من المومنين»


من نيز در پوست خود نمي گنجم.

 

گمشده اي دارم و خويشتن را در قفس محبوس مي بينم و

 

مي خواهم از قفس به در آيم.

 

سيمهاي خاردار مانعند.من از دنياي ظاهر فريب ماديات و

 

همه آنچه كه از خدا بازم مي دارد متنفرم(هواي نفس شيطان درون و خالص نشدن)

 
در طول جنگ برادراني كه در عمليات شهيد مي شدند؛

 

از قبل سيمايشان روحاني و نوراني مي شد و هر بي طرفي احساس مي كرد

 

كه نوبت شهادت آن برادر فرا رسيده است.

 
عزيزانم!

 

اين بار دوم است كه وصيت نامه مي نويسم ولي لياقت ندارم و

 

معلوم است كه هنوز در بند اسارتم هنوزخالص نشده ام و آلوده ام.

 
از شروع انقلاب در اين راه افتادم و پس از پيروزي انقلاب نيز سپاه را

 

پناهگاه خوبي براي مبارزه يافتم ابتدا درگيري با ضد انقلاب و خوانين

 

در منطقه شهرضا (قمشه)و سميرم ؛سپس شركت در خوزستان و جريان گروهك ها -

 

در خرمشهر.

 

پس از آن سفر به سيستان و بلوچستان (چابهار و كنارك)

 

و بعدا حركت به طرف كردستان .

 

دقيقا دو سال در كردستان هستم .

 

مثل اين است كه ديگر جنگ با من عجين شده است...

 
خداوند تا كنون لطف زيادي به اين سراپا گنه كرده

 

و توفيق مبارزه در راهش را نصيبم كرده است.

 

اكنون من ميروم با دنيايي انتظار!

 

انتظار وصال و رسيدن به معشوق.

 

اي عزيزان من توجه كنيد!

 

اگر خداوند فرزندي نصيبم كرد با اينكه نتوانستم در طول دوراني كه

 

. همسر انتخاب كردم حتي يك هفته خانه باشم دلم مي خواهد او را علي وار تربيت كنيد

 
همسرم انسان فوق العاده ايست او صبور است و به زينب عشق مي ورزد.

 

او از تربيت كردن صحيح فرزندم لذت خواهد برد چون راهش را پيدا كرده است .

 

اگر پسر به دنيا آورد اسم او را مهدي و اگر دختر به دنيا آورد اسم اورا مريم بگذاريد.

 

چون همسرم از اين اسم خوشش مي آيد.

 

امام مظهر صفا پاكي و خلوص و دريايي از معرفت است

 

فرامين او را مو به مو اجرا كنيد تا خداوند از شما راضي باشد؛

 

زيرا او ولي فقيه است و در نزد خدا ارزش والايي دارد

 

هر چه پول دارم اول بدهي مكه مرا به پيگيري سپاه تهران (ستاد مركزي)بدهيد

 

و بقيه را همسرم هر طورخواست خرج كند

 

ملت ما ملت معجزه گر قرن است و من سفارشم به ملت؛

 

 تداوم بخشيدن به راه شهيدان و استعانت به درگاه خداوند است

 

تا اين انقلاب را به انقلاب حضرت مهدي(عجل الله تعالي فرجه الشريف)

 

وصل نمايد و در اين تلاش پيگير مسلماَ نصر خدا شامل حال مومنين است

 

از مادر و همه فاميل و همسرم اگر به خاطر من بي تابي كنند راضي نيستم

 

مرا به خدا بسپاريد و صبور و شجاع باشيد

 

 

حقير حاج همت

 

+ نوشته شـــده در پنجشنبه 5 تیر1393ساعــت20:29 تــوسط م.محسنی |

افسران - صلوات

 

+ نوشته شـــده در پنجشنبه 5 تیر1393ساعــت20:2 تــوسط م.محسنی |
بدون شرح...
افسران - علیرضا حقیقی :

 

واقعا برای یک سری از آدما فقط باید تأسف خورد از بس که بیشعورن!

 

البته بعضیا تأسف هم زیادیشونه!

 

ولی من میگم برادر عزیز! جناب آقای حقیقی؛ از زحمات شما و دوستانتان،بسی سپاسگذاریم.

 

هرچند که انتظار پیروزی شما و تیم ملی مان را در بازی با بوسنی داشتیم؛

 

اما تقدیر چنین بود و ما به رضای خداوند راضی هستیم.شما تلاشتان را کردید.

 

سپاس...

+ نوشته شـــده در پنجشنبه 5 تیر1393ساعــت19:50 تــوسط م.محسنی |
خدا دوست دارد که تنها او را دوست بداری...
افسران - خداوند فرموده . . . .
+ نوشته شـــده در پنجشنبه 5 تیر1393ساعــت19:44 تــوسط م.محسنی |
خوبه که یاد بگیریم...
         افسران - ورزش برای خدا...        
 
 
یکی ازبچه ها به ابراهیم گفت:
 
ابرام جـون! تیـپ و هیکلت خیلی جالب شده...
 
توی راه که میومـدی دوتادختر پشت سرت بـودن و از تو حـرف میـزدند،
 
شلوار و پیرهن شیک که پوشیدی، ساک ورزشی هم که دست گرفتی،
 
 کاملا معلومه ورزشکاری!

ابراهیم خیلی نارحت شد و رفت توی فکر....

اصلا تـوقع چنین چیزی را نداشت....

جلسه بعد که ابراهیم را دیدم خندم گرفت؛
 
پیراهن بلند پوشیده بود و شلوار گشاد!
 
به جای ساک ورزشی هم کیسه پلاستیکی دست گرفته بـود...
 
تیپش به هر آدمی می خورد غیر از کشتی گیر...

بچه ها میگفتن:تو دیگه چه جور آدمی هستی!
 
ما باشگاه میایم تا هیکل ورزشکاری پیدا کنـیم. بعد هم لباس تنـگ بپوشـیم.
 
اما تو با این هیکل قشنگ و رو فرم، آخه این چه لباس هائیه که میپوشی؟!

ابراهیم به این حرف ها اهمیت نمی داد و به بچه ها توصیه می کرد:
 
"ورزش اگه برای خدا باشه، عبادته؛
 
 به هر نیت دیگه ای باشه ، فقط ضرره..."
 

(سلام بر ابراهیم / صفحه 41)

+ نوشته شـــده در پنجشنبه 5 تیر1393ساعــت19:42 تــوسط م.محسنی |
افسران - رهبر معظم انقلاب:: خیانت رژیم شاه به کشور در مقوله اقتصاد
+ نوشته شـــده در چهارشنبه 4 تیر1393ساعــت19:2 تــوسط م.محسنی |
مولای من...
افسران - مولای من
+ نوشته شـــده در چهارشنبه 4 تیر1393ساعــت18:59 تــوسط م.محسنی |
بدون شرح...
افسران - دعای شهادت ....
+ نوشته شـــده در چهارشنبه 4 تیر1393ساعــت18:58 تــوسط م.محسنی |
ایران همیشه سرافراز...
لیونل مسی در نشست خبری پس از دیدار تیمش برابر ایران به خبرنگاران گفت:

واقعیت این است که ما بازی سختی را پشت سرگذاشته‌ایم.

باید صادقانه بگویم که ایران نمایش خوب و عالی داشت و راه‌های نفوذ ما را بسته بود.

به همین خاطر شکستن سد دفاعی آنها سخت بود.

وی افزود: در نیمه اول ما تلاش کردیم تا بتوانیم به دروازه ایران نزدیک شویم

اما آنها به خوبی دفاع کردند و برای این کار سازمان دهی شده بودند.

البته ایران چند موقعیت خوب هم برای گلزنی داشت اما بازیکنان ما هوشیار بودند.

مسی در پاسخ به این پرسش که چه احساسی از زدن گل پیروزی آرژانتین داشتید گفت:

به هر حال ما باید این بازی را با پیروزی به پایان می بردیم چرا که به سه امتیاز آن نیاز داشتیم.

ما با این سه امتیاز خیالمان را بابت صعود راحت کردیم و به همین خاطر

باید تلاش می کردیم به پیروزی برسیم.

وقتی که گل زدم احساس خیلی خوبی داشتم چرا که باعث شدم به مرحله بعد صعود کنیم.

کاپیتان تیم ملی فوتبال آرژانتین در پاسخ به این پرسش که بازیکنان ایرانی شما را مهار کرده بودند گفت:

آنها نه تنها من را بلکه همه بازیکنان آرژانتین را مهار کرده بودند.

سیستم ایران تدافعی بود هر چند که موقعیت هایی هم داشت.

به همین خاطر وقتی گل زدم لحظه فوق العاده‌ای بود.

-------------------------------------------------------------------------------------

دم بچه ها گرم که واقعا مردونه بازی کردن...

و سپاس ویژه از زحمات جناب کی روش...

 

+ نوشته شـــده در دوشنبه 2 تیر1393ساعــت23:38 تــوسط م.محسنی |
افسران -  بدترین و پرخسارت ترین تنبلی...
+ نوشته شـــده در دوشنبه 2 تیر1393ساعــت20:12 تــوسط م.محسنی |
بدون شرح...

افسران - بچه هیئتی 814

+ نوشته شـــده در دوشنبه 2 تیر1393ساعــت20:2 تــوسط م.محسنی |

افسران - دقیقا وزن همون روزیه که خدا بهمون هدیه دادِش . . . . .

جنازه پسرشون رو که آوردند؛


چیزی جزء دو سه کیلو استخون نبود.


پدر سرشو بالا گرفت و گفت :

"حاج خانم غصه نخوری ها !!


دقیقا وزن همون روزیه که خدا بهمون هدیه دادِش . . . "

 

+ نوشته شـــده در دوشنبه 2 تیر1393ساعــت20:0 تــوسط م.محسنی |
چ...

افسران - ضیافت چمران به صرف آبگوشت

 

+ نوشته شـــده در یکشنبه 1 تیر1393ساعــت12:2 تــوسط م.محسنی |
بدون شرح...
افسران - این اسلحه رو به کیست...؟
+ نوشته شـــده در شنبه 31 خرداد1393ساعــت14:48 تــوسط م.محسنی |