چراغ سبز
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 15 آبان1393 توسط م.محسنی |

افسران - صرفا جهت اطلاع



نوشته شده در تاریخ دوشنبه 5 آبان1393 توسط م.محسنی |
افسران - بصیرت

 

 

امام حسین(ع) را چه کسی به شهادت رساند؟

فردی که 16 بار پای پیاده به حج رفت!

یکی از افراد مقابل ابا عبدالله الحسین علیه السلام، شمر بن ذی الجوشن است.

از فرماندهان سپاه امیرالمؤمنین علی علیه السلام در جنگ صفین و جانباز امیر المومنین

کسی که در میدان جنگ تا شهادت پیش رفت.

این چنین کسی حالا در کربلا شمر می شود.

با ورودش به کربلا همه چیز عوض می شود. شمر آدم کوچکی نیست اگر نیایش های شمر را

برای شما بخوانند و به شما نگویند که این ها مال شمر است شما با آن ها گریه می کردید.

حال می کردید، هیچ گاه گفته نمی شود که وقتی شمر دستش را به حلقه خانه خدا می زد

چگونه با خدا زمزمه می کرد!

این آقایی که ما صحبتش را می کنیم شانزده بار با پای پیاده به سفر حج رفته است.

فکر نکنید شمر اهل نماز و روزه نبوده و یا از آن دسته آدم هایی بوده که عرق می خوردند،

عربده می کشیدند؛

شمر و بسیاری دیگر که آن طرف ایستاده اند، آدم هایی هستند که پیشانی پینه بسته داشتند.

بسیاری از آن ها اهل تهجد بودند.تعدادی از این افراد با پیغمبر (ص) هم دیده شده اند.

وقتی امام حسین به کربلا وارد شد بعضی از این افراد را صدا زد و فرمود:

« مگر شما پیغمبر را ندیدید؟» الان این افرادی که پیغمبر را دیده بودند و

رو به سوی قبله نماز می خواندند، رو در روی امام ایستاده اند.

در کتاب تاریخ مسعودی آمده که در کربلا هر روز 20000 نفر در فرات غسل می کردند.

غسل قربة الی الله که حسین را بکشند و می گفتند: غسل می کنیم تا ثوابش بیشتر باشد.

در ظهر عاشورا وقتی ابا عبدالله علیه السلام برای نماز خواندن،

اذان می گفتند فکر نکنید در آن طرف کسی نمازنمی خواند.

آن ها هم نماز می خواندند!

برخی از این افراد به ابا عبدالله علیه السلام می گویند که نماز شما قبول نیست!

و حبیب به آن ها می گوید:

« نماز شما قبول است؟! »

درگیری می شود .

حبیب به شهادت می رسد.

حضرت حبیب پیش از نماز ظهر اباعبدالله به شهادت رسیدند.


چه خصوصیاتی باعث شکل گیری شخصیت های منفی می شود؟

ما در کربلا به کلاس شمر شناسی نیاز داریم. یک کلاس به عنوان تحلیل شخصیت شمر.

شمری که شانزده بار به مکه رفته، جانباز امیر المومنین بود،

کسی که در کنار مولا زخمی شده بود، چه شد که

فرمانده جنگ حضرت علی علیه السلام به این جا رسید؟

این مسئله نیاز به تحلیل و بررسی دارد.


شمر با سه ویژگی، شمر شد!

1.اولین خصوصیت شمراین بود که می گفت: شکم از همه چیز برای من مهم تر است.

مهم بود که غذای خوب بخورد و برای دست یافتن به این غذا دست به هر کاری می زد.

آیا غذا برای شما اولین مسئله زندگی است؟

در خانواده های ما وقتی که شام را خوردند به فکر ناهار فردا هستند.

دعوای شکم دعوای مسخره ای است که همه ی ما با آن درگیر هستیم.


حضرت علی علیه السلام یک بار اراده کرد جگر بخورد گفت :

هفته بعد، هفته بعد، هفته بعد افتاد ماه بعد، یک سال این خوردن جگر را به تأ خیر انداخت.

بعد از یک سال جگر تهیه کرد. دود جگر کباب کرده از دیوار خانه بیرون رفت.

در زدند کسی گفت: خوش به حال شما که بوی این غذا از خانه تان بلند است من چند ماهی است

از این غذا نخورده ام، حضرت فرمودند:

« این غذا را به او بدهید »

دوستی می گفت: مولا علی علیه السلام مسئله ی شکم را برای خود حل کرده بود

و می توانست از غذایش بگذرد ولی شمر نتوانست مسئله غذا را برای خود حل کند.

شمر عبدالبطن یعنی اسیر و بنده ی شکم بود و این اسارت او را بیچاره کرد.

 

از امام پرسیدند: تقوا چیست؟ فرمود: وقتی در بیابان راه می روی سعی می کنی

خارهای ریز در پایت نرود یا خارهای درشت؟

اگر عاقل باشید هر دو. تقوا این است یعنی نه مرتکب گناه کوچک شوی و نه بزرگ.

چرا که گناهان ریز، زمینه ارتکاب گناهان بزرگ است.



2. نکته ی دوم که در شخصیت شمر بود این بود که چشم دیدن پیشرفت هیچ کس را نداشت

و به خاطر همین مسئله است که به کربلا آمد.شمر نزد عبید الله بن زیاد نشسته بود

که نامه ای از عمر بن سعد به عبیدالله رسید. عمربن سعد نوشته بود:

ای امیر من با حسین صحبت کردم. حسین دو پیشنهاد دارد :

1- به مکه و مدینه برگردد. 2- اگر اجازه بدهی به هر سرزمینی بخواهد برود.

عمر بن سعد نمی خواست جنگی صورت بگیرد و در آغاز دوست نداشت امام حسین کشته شود.

اما در ادامه برای جنایت آماده شد.عبید الله می گفت:

بد نیست اگر این طوری شود مسائل ما حل می شود.

همان جا شمر محکم به پهلوی عبیدالله زد و گفت:

الان فرصت بسیار خوبی است و حسین در چنگ توست. عمر بن سعد دارد سازش می کند

در حالی که حسین در هفتاد کیلو متری ما اردو زده است و

به راحتی می توانیم او را در پنجه خود بگیریم.

اگر برگردد در مکه و مدینه قدرتی برهم می زند و دیگر هیچ کس نمی تواند با او درگیر شود.

ابن زیاد گفت: خوب گفتی. الان چنگال هایمان در گلویش فرو رفته.

خودت بلند شو و برو. گفت: من می روم اما اگر عمربن سعد نپذیرفت که من بجنگم،

گردنش را بزنم و سرش را برای شما بفرستم؟ و خود فرمانده لشگر شوم؟

ابن زیاد گفت: این کار را بکن.شمر آدمی است که مدام از این و آن می گوید.

او یک روح شقاوت پیشه دارد. خداوند در سوره حجرات به این مسئله اشاره کرده است

که اگر فاسقی نزد شما آمد و خبری پیش شما آورد، زود تأییدش نکنید و

هیچ گاه از خبر چینی دیگران لذت نبرید. مثلا فردی نزد ما می آید و خبری را به ما می گوید

ما می گوییم راست می گویی؟

این کار باعث تشویق طرف مقابل می شود و این عامل باب غیبت را می گشاید.

 


3. قرآن مجازات بد کاران را مشخص کرده ولی بد ترین مجازات ها متوجه کسانی است

که زخم بر جان دیگران می زنند. حفره در روح ها ایجاد می کنند. سرزنش می کنند و می شکنند.

در کربلا شمر بارها دیگران را دست انداخت و حرف های آزار دهنده ای

به ابا عبدالله علیه السلام زد.

این سه خصوصیت از جانباز امیر المومنین علی علیه السلام شمر را ساخت،

شمری که در کربلا با قساوت کامل بر سینه پسر پیغمبر نشست و با

بی رحمی تمام دوازده ضربه از پشت بر گردن ابا عبدالله علیه السلام وارد کرد

و بعد هم سرخون چکان حسین علیه السلام را دست گرفت و از قتلگاه بیرون آمد.

کمی تامل کنیم.

از هرکسی می تواند شمری رشد کند.

جلوی عوامل شمر شدن خود را بگیریم.


اسناد:منتهی الامال.تتمه النتهی.. تاریخ طبری. تاریخ مسعودی



نوشته شده در تاریخ جمعه 25 مهر1393 توسط م.محسنی |
شــهــیــد شــد!

 

 


* یـعـنـی :

 

 


به خــیــرگذشت،

 

 

نزدیک بود بـمـیــرد...!!!!!



نوشته شده در تاریخ جمعه 25 مهر1393 توسط م.محسنی |
13930623_0227525.jpg

 

 

 

خواندن نماز تنها غذای روح انسان نیست بلکه جسم انسان‌ها را نیز تقویت می‌کند

و آنها را در مبارزه با مشکلات روزمره یاری می‌دهد.

روشن است که نماز فلسفه خاص خود را دارد که معراج مومن و مایه قرب به حق است

و آن را باید فقط برای خداوند تعالی خواند و نه به انگیزه فواید و آثاری از این دست،

ولی آگاهی از این دست نظرات علمی نیز می‌تواند برای برخی از افراد مفید باشد.

به عنوان مثال در تحقیقات علمی و نظریات برخی کارشناسان علم طب و روانشناسی گفته شده؛

ثابت ماندن چشم باعث بهبود ضعف و نواقصی مانند نزدیک بینی می‌شود

و به لحاظ روانی این حالت باعث افزایش مقاومت عصبی فرد شده و بی‌خوابی و افکار نا آرام را

از انسان دور می‌کند.

 
ایستادن در حالت نماز باعث تقویت حالت تعادلی بدن شده و قسمت مرکزی مخچه

که محل کنترل اعمال و حرکات ارادی است را تقویت می‌کند و این عمل باعث می‌شود

فرد با صرف کمترین نیرو و انرژی به انجام صحیح حرکات بعدی بپردازد.

نماز قسمت فوقانی بدن را پرورش داده و ستون مهره‌ها را تقویت کرده و

آن را در حالت مستقیم نگاه می‌دارد. تقویت احشاء و ماهیچه‌های شکم،

حفظ سلامت دستگاه گوارش و رفع یبوست مزمن، سوء هاضمه و بی اشتهایی؛

از دیگر خواص نماز خواندن و رکوع در نماز است.

مدت زمان خواندن ذکر رکوع نیز باعث تقویت عضلات صورت و گردن،

ساق پا و ران‌ها می‌شود و به این ترتیب به جریان خون در قسمت‌های مختلف بدن سرعت می‌بخشد.

سجده نیز ستون مهره‌های بدن را تقویت کرده و دردهای سیاتیک را آرام می‌کند.

سجده همچنین باعث افزایش جریان خون در سر شده که این امر با تغذیه این غدد؛

باعث حفظ شادابی، زیبایی و طراوت پوست می‌شود. سجده باعث آسودگی و

آرامش در فرد شده و عصبانیت را تسکین می‌دهد. استحکام بخشیدن و تقویت

عضلات پاها و ران‌ها، کمک به نفخ معده و روده، بهبود فتق،

از خواص نشستن بعد نماز است.

 

اما در ابعاد روحی و معنوی نیز درباره این فریضه مهم و زیبای عبادی به ویژه

سجده زیاد سخن گفته شده و بر طولانی نمودن و محافظت از آن تاکید شده است.

امام صادق(ع) درباره این‌که چرا دعا کردن در سجده توصیه شده است؟

در پاسخ به سعید بن یسار که پرسید: در حال رکوع دعا کنم یا سجود، فرمودند:

" آری، در حال سجود دعا کن؛ زیرا نزدیک‌ترین حالت بنده به خداوند حالت سجده است.

(در آن حال) برای دنیا و آخرتت به درگاه خداوند عز و جل دعا کن".

پیامبر خدا(ص)نیز درباره اثرات سجده طولانی، فرمودند:

" اگر می‏‌خواهی خداوند تو را با من محشور فرماید در پیشگاه خدای واحد قهّار سجده طولانی کن".

همچنین امام صادق(ع) در این زمینه فرمودند:

"گروهی خدمت رسول خدا(ص) آمدند و عرض کردند:

ای رسول خدا، در برابر پروردگارت بهشت را برای ما ضمانت کن.

رسول خدا(ص)فرمود: به شرط آن که شما نیز با سجده‏‌های طولانی مرا یاری دهید".

در روایتی از امام صادق(ع) نیز اثرات سجده کردن بر تربت امام حسین(ع) سوال شد

که فرمودند:

"سجده کردن بر تربت حسین علیه‏‌السلام حجاب‌های هفتگانه را می‏‌شکافد".

امام علی(ع) در حدیثی می‌فرمایند:

" اگر نمازگزار می‏‌دانست که چه هاله‏‌ای از جلالتِ خدا او را فرا می‏‌گیرد،

دوست نداشت که سر از سجده‏‌اش بر دارد".

 
نتیجه به دست آمده که سجده در نماز بسیاری از بیماری ها مثل سردرد،

گرفتگی های عضلانی، تورم گردن، خستگی، کم هوشی(آلزایمر) و

بسیاری از بیماریهای جسمی و روحی را از بین می برد.

واضح است که موجهای الکتریکی برای جسم انسان ضروری است،

تا جایی که بدن انسان قادر است لامپی را با قدرت معینی روشن کند.

بدین خاطر است که وقتی قلب انسان از حرکت می ایستد با چند شوک الکتریکی

با اذن و اراده خداوند قلب دوباره به کار می افتد و زندگی مجدد شروع می شود.

اما هرگاه این بارهای الکتریکی در بدن زیاد شود برای بدن انسان مضر است.

بر انسان لازم است که این بارهای الکتریکی را ازبدنش خارج کند.

انسان بارهای الکتریکی زائد را، به خصوص در عصری که بدن وی

در محاصره امواج مختلف الکتریکی است، احساس می‎کند.


مثالهایی برای درک بارهای الکتریکی در بدن:


1- هنگام باز کردن درب ماشین یا خانه احساس برق گرفتگی می‎کنیم.
2- هنگام لباس پوشیدن بعضی وقتها احساس جرقه های الکتریکی می‎کنیم.
3- هنگام شانه کردن سروصدای جرقه های الکتریکی را احساس می‎کنیم.
4- هنگام برخورد ناگهانی با چیزی انسان احساس برق گرفتگی می‎کند.
5- هنگام سلام کردن با دستان گاهی انسان همین احساس را می‎کند والی آخر.


بهترین راه خالی کردن بدن از این بارهای الکتریکی خارج کردن آن بدور

از داروها و آرامش بخشها عوارض جانبی آنهاست.

سجده بارهای الکتریکی را از بدن خارج می‎کند.

در این مطالعات به این نتیجه رسیده اند که انسان در حالت سجده ؛

با تماس با زمین تمام بار الکتریکی زائد بدنش خارج می شود .

چون در سجده هفت عضو انسان با زمین در تماس است.



نوشته شده در تاریخ یکشنبه 20 مهر1393 توسط م.محسنی |
افسران - سلام بر امام زمان (عج)

وقتی برادرم شهید شد، خیلی ناراحت بودم؛ اما مادر گفت: یادت نیست

چه قدر سفارش کرد بعد از من گریه نکنید و

هرگز به خاطر شهادتم لباس سیاه نپوشید؟

با خودم عهد کردم گریه نکنم، با آرامش کامل در تابوت را کنار زدم تا

برای آخرین بار قامت رعنا و صورت زیبا و همیشه خندان داداش را ببینم،

اصلاً باورم نشد که او برادرم است.


دندان ها، لب ها و صورتش سوخته بود و پهلویش شکافته شده،

تنها چیزی که مرا آرام کرد دست راستش بود که بر سینه اش قرار داشت.

به یاد آن جمله اش افتادم:

"هروقت دیدید دست راستم روی سینه ام است

بدانید خواستم به امام زمان (عج) سلام دهم."



نوشته شده در تاریخ جمعه 4 مهر1393 توسط م.محسنی |
 افسران - چشمای ماه تو...

 

افسران - تیکه شهید همت به بسیجی ها!

 

لبخند خاکی شهید همت


یک روز که فرماندهان ارتش، در یک قرارگاه نظامی برای طراحی یک عملیات،

همه جمع شده بودند، حاج همت هم از راه رسید.

امیرعقیلی، سرتیپ دوم ستاد «لشکر 30 پیاده گرگان»، حاجی را بغل کرد و کنارش

نشست، امیر عقیلی به حاج همت گفت: حاجی یک سوال دارم،

یک دلخوری خیلی زیاد، من از شما دلخورم.

حاج همت گفت: بفرمائید، چه دلخوری!

امیر عقیلی گفت: حاجی شما هر وقت از کنار پاسگاه های ارتش،

از کنار ما که رد می شوی، یک دست تکان می دهی و با سرعت رد می شوی.

اما حاجی جان، من به قربانت بروم، شما از کنار بسیجی های خودتان

که رد می شوی،هنوز یک کیلومتر مانده، چراغ می دی، بوق می زنی،

آرام آرام سرعت ماشین ات را کم می کنی، بیست متر مانده به دژبانی بسیجی ها،

با لبخند از ماشین پیاده می شوی،دوباره باز دستی تکان میدهی،

سوار می شوی و میروی.

رد میشی اصلا مارو تحویل نمی گیری حاجی، حاجی بخدا ما خیلی دلمان درد میاد.

حاج همت این ها را که از امیر عقیلی شنید، دستی به سر امیر کشید و

خندید و گفت:

اصل ماجرا این است که از کنار پاسگاه های شما که رد می شوم،

این دژبان های شما هر کدام چند ماه آموزش تخصصی می بینند که اگر

یک ماشین از دژبانی ارتشی ها رد شد، مشکوک بشوند؛

از دور بهش علامت میدهند،

آروم آروم دست تکان میدهند، اگه طرف سرعتش زیاد بشه،

اول علامت خطر میدهند،

بعد ایست میدهند، بعد تیر هوائی میزنند،

آخر کار اگر خواست بدون توجه دژبانی رد بشود.به لاستیک ماشین تیر میزنند.

ولی این بسیجی هایی که تو میگی، من یک کیلومتر مانده بهشان مرتب چراغ میدم،

سرعتم رو کم میکنم، هنوز بیست متر مانده پیاده می شوم و یک دستی تکان میدهم

ودوباره می خندم و سوا می شوم و باز آرام از کنارشان رد می شوم.

آخر اگه این بسیجی ها مشکوک بشوند.

اول رگبار می بندند.

بعد تازه یادشان میاد که باید ایست بدهند.

یک خشاب و خالی می کنند، بابای صاحب بچه را در می آورند،

بعد چند تا تیر هوائی شلیک می کنند و آخر که فاتحه طرف خوانده شد،

داد می زنند ایست.

این را که حاجی گفت: بمب خنده بود که توی قرارگاه منفجر شد.

حالا نخند کی بخند.....



نوشته شده در تاریخ جمعه 4 مهر1393 توسط م.محسنی |
افسران - یا حضرت اعتدال ؛  کل شئونات

 

 " مذاکره با نخست وزیر بریتانیا برای اولین بار پس ازانقلاب ! "

 

تیتری است که رسانه های غربی را درچند روز اخیر؛ درگیر کرده و ظاهراََ به مذاقشان هم خوش-

آمده است.

ادب دربرابر دشمنان و آرزوی جهنم رفتن برای منتقدان خودی!!!!

جالب است...

کدام طرفی هستید جناب رئیس جمهور؟؟

خوب است بدانید که این بی احترامی، تنها بی احترامی به شخص شمانیست.این بی حرمتی؛

به تمامی ملّت ایران است.

من نمیگویم که ادب را رعایت نکنید. اما هیچ عقل سلیمی؛به خود اجازه نمیدهد درمکانی

حضور یابد که احتمال بی حرمتی و زیرپا گذاشتن ارزش ها وجود  دارد.

این مذاکره؛ قطعا باید دلیل بسیار قانع کننده ای داشته باشد که شخص شما؛ باید پاسخگوی آن باشید.

 



نوشته شده در تاریخ یکشنبه 23 شهریور1393 توسط م.محسنی |
افسران - خدا میبیند...



نوشته شده در تاریخ شنبه 22 شهریور1393 توسط م.محسنی |
افسران - لیست کالاهای اسرائیلی اعلام شده از طرف مجلس شورای اسلامی



نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 19 شهریور1393 توسط م.محسنی |
افسران - شهادت را لایک کردند و پریدند...

 

 

طنزی زیبا از رضا رفیع در تجلیل ازشهدای والامقام:

خوشا آنانکه قبل از تانگو مُردند
بدون لاین و واتسآپ جان سپردند‌


خوشا آنانکه در وایبر نرفتند
به دور از فیسبوک در خاک خفتند


همانهائی که از تانگو بریدند
ز اینترنت به اونترنت پریدند


همانهائی که یک فایلم نداشتند
کامنت عشق بر عالم نوشتند


همانهائی که خیلی کار درستند
به این پست مجازی دل نبستند


همانها که سعادت را خریدند
شهادت را لایک کردند و پریدند...

برگرفته از وبلاگ زیبا و جذاب 4khande.blogfa.com 



نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 19 شهریور1393 توسط م.محسنی |
 

افسران - رهبر من نور چشمان من است

 

 

سلام سیّدِ خوبم؛ خدا نگهدارت

هزار ناز طبیبانه است بیمارت



تمام درد و بلاها به جان من، آقا!

مباد لحظه‌ای اصلاً دهند آزارت



گره‌گشاتر از آنی که کوری گره‌ها

به دست‌های تو افتد؛ کُند گرفتارت



عزیز ملّت ایران، ادامه‌ی خوبان

بیا دوباره به میدان، ببند دستارت



سرت سلامت و جانت دوباره جان‌افزا

بیا که چشم به راه توایم و دیدارت...



نوشته شده در تاریخ یکشنبه 9 شهریور1393 توسط م.محسنی |

 

صرفاََ جهت لبخند متفکرانه!!!!!



نوشته شده در تاریخ یکشنبه 9 شهریور1393 توسط م.محسنی |
افسران -  شهیدی که با کیف مدرسه‌اش به جبهه اعزام شد



نوشته شده در تاریخ دوشنبه 3 شهریور1393 توسط م.محسنی |
افسران - آقای جنتی دو راه بیشتر نداری!! یا استعفا بده یا اینکه استعفا بده !!

 

( شامگاه 22 مرداد در فرهنگسرای نیاوران تهران،

برنامه ی کنسرتی با تکخوانی «مهدیه محمدخانی» برگزارشد.

مهدیه محمدخانی نام آوازه خوانی است که تا به حال

کنسرت هایی را در کشورهای خارجی و رسانه های معاند

به اجرا درآورده و درآن تکخوانی کرده است.)

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

 

هیس!!!

 

منتقدین فریاد نمیزنند!!!!!!!"

 

 

بسم الله الرّحمن الرّحیم _

 

 

بعضی اوقات؛ در اینکه مسئولین بیدار هستند یا خواب، شبهه ای در ذهنم ایجاد -

میشود که گاهاّّ پاسخی برایش پیدا نمیکنم.

شاعر میگه:

 

فریاد ما که به گوشی اثرنکرد/جیغی بنفش ترمگراینباراثرکند!

 

[ البته باید بگم که جیغ بنفش؛ یک نوع از اقسام جیغ هست؛ و هیچ ربطی به

رنگ دولت تدبیر و امید نداره! سوء تفاهم نشه که از فردا به ما انگِ بیسوادی

و چیزای دیگه بزنن! ]

 

من این بیت شعر را خواندم؛

و تا پای جان هم ایستاده ام و به جهنم هم نمیروم!!!!!!

چون اعتقاداتتم برایم اهمیت دارد...و اجازه نمیدهم

کسی هویت چند ساله ام را برباد دهد!

حتی  آقا زاده ای که وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی(!!!!) باشد.

[ البته اسمش اسلامی است فقط.خودتان را نگران  نکنید!

شاید باید اسمش را تغییر داد.آنوقت اعمال و گفتار وزراتخانه؛ یکی شده

وبیشتر برای ما قابل هضم خواهد بود! ]

خلاصه که هرکه میخواهد باشد،باشد!

من از رفتن به جهنمی که این ها دم میزنند؛باکی ندارم!

و یک جمله خطاب مستقیم به جناب وزیر:

 

"آقای وزیر!  ((( لطفا ... خیرت به ما نمیرسد، شر مرسان )))!"

 

جناب وزیر!!

هنوز هم که هنوز است شهدا دارند می آیند!

 

نگاه کنید:

 

افسران - هنوزم شهیدا رو میارن....

 

 

 

هنوز شهدا چشمانشان،به دستان من و شماست!

به دستان کسانی که میتوانند کاری کنند تا راهشان زنده بماند.

به دستان ماست تا چرایی جهادشان و یاد آن بزرگ مردان ؛و سرخی خونشان را؛

زنده نگاه داریم.

 

نگاه کنید:

 

افسران - پاسدار شهید ابوالفضل شکری

 

باید بگویم:

مسئولی که من؛به خواب بودن یا نبودنش شک کنم،مسئول نیست!

مترسک است...

 

لطفا خودتان را ازخواب بیدار کنید تا انقلابی عمل نکردیم!

 

چون:

 

ما زنده به آنیم که آرام نگیریم/موجیم که آسودگی ما عم ماست

 

م.محسنی

 

 

 

 

 

 



نوشته شده در تاریخ دوشنبه 3 شهریور1393 توسط م.محسنی |

 

آنچه پیش روی شماست خاطره‌ای از زبان شهید بزرگوار

به روایت خودش که برای دوستانش تعریف کرده است:

 

شهید صادق مکتبی که آن زمان فرمانده گردان حمزه سیدالشهداء بود،

یکی از شب ها که در سنگر نشسته بودیم، این خاطره فراموش نشدنی را در حضور «شعبان صالحی»

و چند نفر دیگر از بچه ها از جمله بردار اکبر خنکدار تعریف کرد.

 

شهید مکتبی گفت: هنوز جنگ شروع نشده بود که به منطقه سیستان و بلوچستان اعزام شدیم.

عضو رسمی سپاه بودم و سعی می کردم به خاطرموارد امنیتی کمتر از لباس سپاه با آرم استفاده کنم.

در منطقه خاش مستقر بودیم. در یکی از شب ها، در یک نقطه کمین، درگیری شدیدی اتفاق افتاد.

 آنجا به همراه دو نفر از همرزمانم به دست اشرار اسیر شدیم،

آنها  از لحاظ تیپ شخصی از من قدری بزرگ تر بودند، اما من یک جوان نورسته محسوب می شدم.

 

 

چشم های ما را بستند و ما را به نقطه ای نامعلوم بردند.

وقتی چشم باز کردم دیدم در یک دخمه مانند، بازداشتگاه محلی اشرار تنها اسیرم.

دخمه ای که بی شباهت به یک آشیانه روباه نبود. بوی نامطبوع نگذاشت شب تا صبح چشم روی هم بگذارم.

صبح آمدند و چشم های من را بستند، گفتند می بریم تو را نزد جناب خان، تا تکلیفت را روشن کند.

در نزدیکی های اقامتگاه خان که به نوعی مقر شان هم محسوب می شد،

صدای ساز و دهل و عروسی می آمد. عروسی آنها یک جوری خاص بود. وارد محفل عروسی خان شدیم.

دست های من را از پشت بستند، چشم های من را باز کردند.

دو شرور گردن کلفت، سبیل گنده، شبیه به یک یک گاومیش،

چاق و بد هیبت در جایگاه مخصوص نشسته بودند.

 قلیان خان در قیل و قال عروسی و صدای دهل در هم پیچیده بود.

خان بد هیبت، چشم های گنده خاصی داشت، شکل یک گراز وحشی را می ماند.

مرا مثل یک بره انداختند جلوی پای خان، خان نگاهی به من انداخت و گفت: تو پاسدار خمینی هستی!

 

 

بعد ناگهان نیم خیز و با فریادی چون ناله یک گاو میشی که در باتلاقی گیر افتاده باشد

از ته دل فریاد کشید: پاسدار خمینی، پاسدار خمینی.

هر بار که این کلمه پاسدار خمینی را تکرار می کرد، با شلاق چنان می کوبید روی سرو شانه ام.

که انگار یک فیل لعنتی پشتک زده روی هیکلم. بعد در لابلای غیظ و فریاد و کتک کاری اش با صدای بلند

چیزی گفت که دل من هوری فرو ریخت،

فریاد کشید من امروز میخواهم «یک پاسدار خمینی را جلوی پای عروس و داماد قربانی» کنم.

 گیج و سرگردان در درون که یعنی چی؟ با خودم در همان لحظه فکر کردم که من

برای همیشه در تاریخ ماندگار خواهم شد.

 وقتی این حرف را زد گوش هایم سرخ شد. خان گفت: ترسیدی؟ سکوت کردم.

یک شرور با یک کلاشینکف روی سرم ایستاده بود با کوچکترین حرکت من با نوک کلاش

می کوبید توی سرم.

من توی دلم یک آخ می گفتم و بعد لعنت بر خان و دارو دسته اش.

 آن روز تازه جنگ شروع شده بود و خان مسرور از تجاوز صدام به کشورمان بلند بلند می خندید

و به خودش وعده می داد که چند روز دیگر صدام مهمانش خواهد شد.

 من ناخواسته خنده ام گرفت. خان عصبانی شد. جلاد هایش را صدا زد که چشم های من را ببندند

تا عروس داماد از راه برسند.

مدتی گذشت،

عروس و داماد هم از راه رسیدند.

جمعیت زیادی آمده بودند، بیشترشان هم مسلح به اسلحه کلاشیکف بودند.

من دیگر ختم خودم را خواندم. خودم را به دست خدا سپردم و گفتم در این غربت، هر چه خودت میدانی.

با ورود عروس و داماد، چشم هایم را باز کردند و کاسه آب آوردند.

آب که آوردند یقین پیدا کردم و ناگهان لب هایم خشک شد. ترک برداشت.

مانند یک بره با دست های بسته جلوی پای عروس داماد انداختند،

فکر کردم حالا دیگر کار جهان من، اینجا با شهادتم پایان خواهد گرفت.

 اصلا نترسیدم، اما تیزی کارد که بر حنجره ام نشست، حس غریبی بهم دست داد،

اشک از چشم های من قطره قطره پای عروس داماد روی زمین چکید.

زمین خیس اشک من شد، نه از ترس و وحشت، یک حس غریبی دلم را گرفت.

 

 

صحنه عجیبی نمایان شد، سکوت سنگینی فضا را فرا گرفت.

قصاب به موهایم چنگ انداخته، کارد بر گلوی ام، منتظر دستور خان مانده است.

ناگهان عروس فریاد کشید،

با همان لحن خاص محلی خودشان گفت: من این پاسدار خمینی را می خرم.

داماد نگاهی به عروس انداخت. داماد تسلیم شد. خان تسلیم شد، قصاب کارد را از گلوی من برداشت.

من سرم را پائین انداختم. خان دستور داد چشم های من را بستند و عقب یک تویتا انداختند.

خان گفت: یک بار دیگر به چنگ من بیفتی تو را آتش می‌زنم.

از بلوچستان بیرون برو، بعد مرا بردند و در نقطه ائی کور در منطقه خاش رها کردند.

سردار صادق مکتبی، فرمانده گردان حمزه سیدالشهداء(ع)

چند سال بعد از عملیات والفجر هشت در هنگام وضو به شهادت رسید.



نوشته شده در تاریخ دوشنبه 3 شهریور1393 توسط م.محسنی |

افسران - رهبر انقلاب : کار فرهنگی شمشیر 2 دم است .



نوشته شده در تاریخ دوشنبه 3 شهریور1393 توسط م.محسنی |



نوشته شده در تاریخ دوشنبه 3 شهریور1393 توسط م.محسنی |
افسران - در باغ شهادت باز باز است...



نوشته شده در تاریخ یکشنبه 26 مرداد1393 توسط م.محسنی |

افسران - انشاالله آخر شناسنامه ما هم اینجور مهر بخوره



نوشته شده در تاریخ یکشنبه 26 مرداد1393 توسط م.محسنی |

 

 

 

 

 

 

 



نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 23 مرداد1393 توسط م.محسنی |
قبل از ظهور حضرت مهدي(عجل الله تعالی فرجه الشریف)جهان و به خصوص،
 
منطقه خاورميانه، داراي اوضاع و شرايط خاصي چون فتنه و آشوب، کشتار و ناامني،
 
ستم و بيدادگري،يأس و نااميدي از گشايش مي‌شود که
 
در احاديث اهل‌بيت علیه السلام به آن‌ها اشاره شده است.
 
در اين قسمت، برخي از اين موارد بررسي مي‌شود.

 اوضاع و شرایط قبل از ظهور منطقه خاورمیانه

 

 

 

اول .ظهور فتنه

«فتنه» به معناي ابتلا و آزمايش، استعمال شده و در اصل، به معناي قرار دادن طلا در آتش

براي جدايي ناخالصي از آن است.

راغب در اين زمينه مي‌نويسد: «اصل الفتن ادخال الذهب النار لتظهر جودته من ردائته».[1]

ايشان اضافه مي‌کند كه اين کلمه براي دخول انسان در آتش، وسيله عذاب و همچنين آزمايش

و ابتلا به کار رفته، و در حقيقت با کلمه فتنه، معامله کلمه «بلا» شده است که هر دو،

در سختي و آساني به انسان مي‌رسد؛ ولي کاربردشان در سختي بيشتر است.

چنانچه در قرآن کريم آمده است: «و نَبْلُونكُمْ بِالشَّرِّ وَ الْخَيْرِ فِتْنَة؛[2]

شما را به امتحان بدي(سختي و مصيبت و بلا) و نيکي (آساني و نعمت و دولت) مي‌آزماييم».

 

پروردگار بلند مرتبه، انسان‌ها را در اين دنيا با وسايل مختلف مي‌آزمايد تا انسان‌هاي خوب

و نيک سرشت از بدان و زشت کرداران، جدا و هر کدام مطابق رفتارشان جزا داده شوند.

يکي از اين فتنه‌ها و آزمايش‌ها در احاديث اهل‌بيت، غيبت امام زمان(عجل الله تعالی فرجه الشریف)

معرفي شده است.

 

براي نمونه حسن بن محبوب روايت كرده است كه امام رضا علیه السلام به من فرمود:

«به ناچار فتنه‌اي سخت و هولناک اتفاق خواهد افتاد که در آن هر صميميت و دوستي ساقط مي‌شود

و آن هنگامي است که شيعه، سومين نفر از نوادگان مرا از دست بدهد و اهل آسمان و زمين

و هر دلسوخته و اندوهناکي بر او بگريد».[3]

 

امام هشتم از فتنه‌اي خبر مي‌دهد که بعد از ايشان اتفاق مي‌افتد. مقصود ايشان از

سومين نفر از نوادگانشان،امام حسن عسکري علیه السلام است.

با شهادت ايشان، شيعه با امامي مواجه شد که از ديدگان آنان پنهان بود.

اين موضوع، فتنه و آزمايشي سخت براي شيعيان محسوب مي‌شد.

گرچه پيشوايان معصوم با روش‌هاي گوناگون،

پيروان خود را براي برخورد با چنين روزي آماده کرده بودند؛

از جمله پيشگويي غيبت امام دوازدهم و کم کردن ارتباط مستقيم با مردم که توسط

امام دهم و يازدهم صورت گرفت تا شيعيان به نديدن امامشان عادت کنند.

اضافه بر اين، امام حسن عسکري علیه السلام فرزندش را به بزرگان شيعه معرفي کرده بود؛

ولي با اين حال، پذيرفتن امامي که بسياري از شيعيان، او را نديده بودند دشوار بود؛

زيرا شيعه، براي اوّلين مرتبه با اين مشکل مواجه مي‌شد.

اکثر شيعيان در آن زمان با هدايت امام مهدي(عجل الله تعالی فرجه الشریف)و به وسيله نايبان خاص

وبزرگان شيعه، شرايط حساس و فتنه انگيز را پشت سر گذاشتند؛

ولي تا وقت ظهور، فتنه و آزمايش براي انسان‌ها به وسيله امامي که از ديدگان آنان پنهان است؛

همچنان ادامه دارد.

در حديثي که از رسول اکرم  نقل شده، به بودن اين فتنه در زمان غيبت اشاره شده است.

+ رسول گرامي اسلام فرموده‌اند:

"قسم به کسي که مرا بشير مبعوث کرد، به تحقيق، قائم از فرزندان من است و

طبق پيماني که ازجانب من بر عهده اوست،

غايب مي‌شود تا جايي که اکثر مردم گويندخدا را به خاندان محمّد علیه السلام

نيازي نيست و ديگران در اصل ولادت او شک کنند.

پس هر کس در زمان او واقع شود، بايد به دين او متمسک شود و به واسطه شک خود،

راه شيطان را باز نسازد تا شيطان او را از آيين من زايل ساخته و از دين من بيرون ببرد که او

پيش تر، پدر و مادر شما را از بهشت بيرون کرد و خداي تعالي شيطان‌ها را

سرپرست انسان‌هاي بي‌ايمان

قرار داده است»[4].

_اين روايت از جهت سند، معتبر است._

 

دوم . گسترش ظلم و ستم

بيشتر احاديثي که عدالت گستري امام عصرعجل الله تعالی فرجه الشریف را بيان داشته‌اند،

در کنار آن، گسترش بيداد و ستمگري در زمان قبل از ظهور را آورده‌اند.

در آن زمان، حقوق انسان‌ها رعايت نمي‌شود و بي‌دليل، خونشان ريخته، مالشان غارت و

به ناموس آنان تجاوز مي‌شود و اين مسأله فراگير است و در همه جا مشاهده مي‌شود.

مصداق‌هاي فراگيري ظلم و ستم در موارد‌ بعد بيان مي‌شود.

در اين قسمت، تنها به يک روايت اشاره مي‌كنيم.

اصبغ بن نباته مي‌گويد:

«نزد اميرمؤمنان علي علیه السلام رفتم و ديدم در حال تفکر، بر زمين مي‌زند.

گفتم: اي اميرمؤمنان؛ چرا با حال تفکر، بر زمين نشانه مي‌گذاري؟ آيا به آن ميل داري؟!

فرمود: به خدا سوگند، هرگز؛ حتّي يک روز هم به زمين و دنيا رغبت نداشته‌ام؛

ولي انديشه من درباره فرزندي است که از پشت من است.

او مهدي عجل الله تعالی فرجه الشریف يازدهمين نفر از نوادگان من است.

او کسي است که زمين را پر از عدل و داد مي‌کند، همچنان‌که پر از ستم شده باشد[5] ».

سوم . ناامنی و کشتار

يکي از حوادث قبل از ظهور، افزايش و تداوم قتل و غارت در ميان مردم،

به خصوص در منطقه خاور ميانه است. اين مسئله، باعث ترس همگاني،

سلب آسايش و سختي براي همه مي‌شود.

عبدالله بن سنان روايت كرده است كه امام جعفر صادق علیه السلام فرمود:

«يشمل الناس موت و قتل حتى يلجأ الناس عند ذلك إلى الحرم فينادي مناد صادق

من شدة القتال فيم القتل و القتال صاحبكم فلان؛ [6]

مرگ و کشتار، مردم را فرا مي‌گيرد تا اينکه مردم درآن وقت به حرم الهي پناه مي‌برند.

در آن هنگام خبر دهنده راستگويي به دليل شدت کشتار، ندا مي‌دهد: براي چه قتل و کشتار؟!

امامتان فلاني است».

_روايت از جهت سند، معتبر است._

در حديثي ديگر، احمد بن محمد بن ابي نصر بزنطي مي‌گويد:

امام رضا علیه السلام فرمود: «قدّام هذا الامر قتل بيوح؛ پيش از اين امر، کشتار بيوح است».

پرسيدم: بيوح چيست؟ فرمود: «دائم لا يفتر[7] دائمي است و قطع نمي‌شود».

يعني قبل از ظهور، کشتار و غارتي دامن‌گير مردم مي‌شود که تمامي ندارد.

_اين روايت نيز از جهت سند، معتبر است._

چهارم .فساد و بی بند و باری

فساد و بي‌بندوباري و انحراف‌هاي اخلاقي در جامعه، باعث سقوط آن مي‌شود.

در دوره قبل از ظهور، فساد‌هاي اخلاقي افزايش مي‌يابد؛ به صورتي‌که حتي نگاه‌ها

وارونه مي‌شود و مردم،خوب را بد و زشتي را زيبا مي‌بينند.

اين مطلب به دليل فاصله گرفتن جوامع از اخلاق و معنويت، کنار

گذاشتن انسان‌هاي باايمان از قدرت و ترک امر به معروف و نهي از منکر است.

مسعدة بن صدقه در اين باره گويد:

امام جعفر صادق علیه السلام به نقل از پيامبر اکرم صلی الله علیه و آله فرمود:

چگونه خواهيد بود وقتي زنان شما فاسد و جوانان شما اهل گناه شوند و

امر به معروف و نهي از منکر راترک کنيد؟

به ايشان گفته شد: اي رسول خدا؛ آيا چنين خواهد شد؟ فرمود: بله و بدتر از آن خواهد شدوآن

اينکه چگونه خواهيد بود وقتي امر به منکر کنيد و نهي از معروف کنيد؟ به ايشان گفته شد:

اي رسول خدا؛ آيا چنين خواهد شد؟ فرمود: بله و بدتر از آن خواهد شد و آن اينکه چگونه خواهيد بود

وقتي معروف را منکر و منکر را معروف ببينيد؟[8] »

_روايت از جهت سند، معتبر است._

پنجم . افزایش بلاهای طبیعی

پيش از ظهور، به دليل استفاده کردن نادرست از طبيعت، دخالت‌ در نظم آن و افزايش ظلم و فساد،

بلاياي طبيعي مانند زلزله افزايش مي‌يابد. ابو‌سعيد خدري از پيامبر گرامي اسلام نقل مي‌کند:

«أبشركم بالمهدي يبعث في أمتي على اختلاف من الناس و زلزال …؛[9]

شما را به مهدي عجل الله تعالی فرجه الشریف مژده مي‌دهم؛ او در امّت من

هنگام اختلاف مردم و وقوع زلزله‌ها مي‌آيد.»

در روايت ديگري ابو‌بصير از امام محمد باقر علیه السلام نقل كرده است:

«… لايقوم القائم علیه السلام إلا على خوف شديد من الناس و زلازل و فتنة و بلاء يصيب الناس؛

[10]حضرت مهدي عجل الله تعالی فرجه الشریف قيام نمي‌کند مگر وقتي‌که ترس شديد،

زلزله‌ها، فتنه و بلا مردم را فرا گرفته باشد.»

ششم . افزایش بیماری ها

يکي از حواث قبل از ظهور، گسترش بيماري‌هاي سخت و ناعلاج است.

شيوع اين بيماري‌ها مي‌تواند به خاطر آلودگي طبيعت باشد؛ يعني به دليل آلودگي طبيعت،

بدي آب و هواوغذاي ناسالم، بيماري‌ها دامن‌گير انسان‌ها ‌شود.

هم چنين امکان دارد بيماري‌هاي خطرناک توسط برخي انسان‌هاي فاسد در

دوره آخر‌الزمان ميان مردم پخش شود.

در چندين روايت به شيوع طاعون در دوران قبل از ظهور اشاره شده است.[11]

از اميرمؤمنان علي علیه السلام نقل شده است که دراين‌باره فرمود:

پيش از آمدن قائم عجل الله تعالی فرجه الشریف مرگ سرخ و مرگ سفيد،

ملخ فصل و ملخ غير فصل که مانند خون، سرخ رنگ است، خواهد بود.

مرگ سرخ با شمشير و مرگ سفيد به وسيله طاعون مي‌باشد[12] .»

 

 

هفتم . یاس و ناامیدی

در دوره پيش از ظهور حضرت مهديعجل الله تعالی فرجه الشریف، يأس و

نااميدي بر جهانيان سايه مي‌افکند.

آنان علاوه بر خسته شدن از وضع موجود، اميد خود را از دستيابي به وضع مطلوب

از دست مي‌دهند.

و اين نااميدي به سبب قتل و غارت‌ها، ناامني، گرفتاري‌ها، بيماري و فسادي است که

بر همه جا حاکم است و همگان را از گشايش در امورشان مأيوس مي‌كند.

نااميدي آنان از آن وضع، باعث مي‌شود كه پس از قيام حضرت مهدي عجل الله تعالی فرجه الشریف

و مشاهده دادگري ايشان، براي رهايي از وضع ناهنجار، با سرعت به او بپيوندند.

در روايت معتبري، امام رضا علیه السلام بعد از دعوت به صبر مي‌فرمايد:

«انما يجيء الفرج علي اليأس؛[13] همانا گشايش، هنگام يأس و نااميدي مي‌آيد.»

در حديثي ديگر، حسن بن محبوب نقل كرده است كه امام رضا علیه السلام به من فرمود:

«… هنگام از دست دادن ماء معين (آب گوارا كه کنايه از غيبت امام است)

بسياري از زنان و مردان مؤمن،دلسوخته و اندوهناک خواهند بود.

گويا آنان را در نااميدترين حالتشان مي‌بينم که ]ناگهان[ ندايي داده مي‌شود كه از دور،

مانند نزديک، شنيده مي‌شود؛ آن ندا رحمتي براي مؤمنان و عذابي براي کافران است».[14]

 



  • [1]. مفردات في غريب القرآن، ص371.
  • [2][2]. انبياء(25)، آيه35.
  • [3]. عيون اخبار الرضا، ج2، ص6، ح14.
  • [4]. کمال الدين و تمام النعمة، ج1، ص80.
  • [5]. كافي، ج1، ص338،ح7.
  • [6]. غيبت، نعماني، ص267، باب14، ح35.
  • [7]. قرب الاسناد، ص170.
  • [8]. كافي، ج5، ص59، ح14.
  • [9]. غيبت،طوسي، ص178، ح136.
  • [10]. غيبت نعماني، ص254، باب14، ح13.
  • [11]. غيبت ‌نعماني، ص289، باب16، ح6.
  • [12]. ارشاد، ج2، ص372.
  • [13]. قرب الاسناد، ص168.
  • [14]. کمال الدين و تمام النعمة، ج2، ص402، باب3، ح3.


نوشته شده در تاریخ شنبه 18 مرداد1393 توسط م.محسنی |

افسران - کافیست همتمان را زیاد کنیم !



نوشته شده در تاریخ شنبه 18 مرداد1393 توسط م.محسنی |

خطاب به بعضی ها:

 

همسرت که حسینی باشد؛

 

تو را زهیر خواهد کرد.

 

وگرنه عشق زمینی، زمینت میزند!!!!

 

افسران - همسرت که حسینی باشد.تو را زهیر خواهد کرد.وگرنه عشق زمینی زمینت میزند



نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 16 مرداد1393 توسط م.محسنی |
افسران - حتی طویله ای هم به این نام به رسمیت نمی شناسیم



نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 16 مرداد1393 توسط م.محسنی |
افسران - این پاها روزی فاتح خیبر بوده اند...



نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 15 مرداد1393 توسط م.محسنی |
سپیده دم صدایت را ناگاه شنیدم؛


درونم تهی بود و چون بامداد نام،سپید رنگ!


صدایت را شنیدم و عبور کردم...بی تفاوت!


چندی بعد، تنها جای خالی صدای همیشگی را؛


 توانستم حس کردن!


جایی خالی که دیگر هیچ چیز آن را ؛


سرشار از بودن نخواهد کرد...


من صدایت را شنیدم.اما از آن گذر نمودم و ناگاه دیگر نشنیدم.

 

  چرا که دیگر درونم " تهی" نبود...!

 

م.محسنی



نوشته شده در تاریخ شنبه 11 مرداد1393 توسط م.محسنی |

افسران - حیااااااا . . ..



نوشته شده در تاریخ شنبه 11 مرداد1393 توسط م.محسنی |
افسران - شهدا دعا کنید برای شهادت ما...



نوشته شده در تاریخ شنبه 11 مرداد1393 توسط م.محسنی |

 

گفت: «تو می‌دانی من الان چی دیدم؟»

 

گفتم: «نه!» گفت: «من جدایی‌مان را دیدم!»

 

به شوخی گفتم: «تو داری مثل بچه‌های ‌لوس‌ حرف می‌زنی!»

 

گفت:

 

«نه، تو تاریخ را نگاه كن!

 

خدا هیچ وقت نخواسته عشاق، آن‌هایی که خیلی دل‌بسته هم هستند،

 

باهم بمانند.»

 

 

قسمتی از روایت همسر شهید



نوشته شده در تاریخ شنبه 11 مرداد1393 توسط م.محسنی |
 

 

 

_آنچه پیش رو دارید خاطره ای است از زبان یکی از همرزمان

شهید حسین یوسف اللهی._

 

از مسائل مهم قبل از عملیات والفجر هشت که در نتیجه عملیات تأثیر و

نقش تعیین کننده داشت موضوع جذر و مدّ رودخانه اروند بود.

براى این کار میله اى را نشانه گذارى و در کنار ساحل اروندرود در آب فرو کرده بودند

تا میزان جذر و مدّ آب رودخانه را در ساعات و روزهاى مختلف دقیقاً اندازه گیرى کنند.

این میله یك نگهبان ثابت داشت که اندازه جذر و مدّ را بر حسب درجات نشانه گذارى شده

ثبت مى نمود.

این تدابیر بدین خاطر بود که عبور رزمندگان اسلام از رودخانه به طرف ساحل

و شهر فاو در زمانی باشد که با زمان جذر آب تلاقى نكند.

زیرا در این صورت آب، همه غواصّها را به سرعت به طرف دریا مى برد.

از طرف دیگر در زمان مدّ چون آب بر خلاف جهت رودخانه با سرعت زیاد

از سمت دریا حرکت مى کرد موجب مى شد دو نیروى رودخانه و مدّ دریا

که در خلاف جهت هم حرکت مى کردند، مقابل هم قرار گیرند و آب حالت راکدی پیدا کند.

ثبت زمان و این حالت که براى عبور از اروند مناسب بود خیلى مهم بود.

اما باید تعیین مى گردید که این اتفاق هر شب در چه ساعتى انجام مى شود

و هر بار چه مدت طول مى کشد. در محور شناسایى لشكر ثاراالله،

بچه هاى واحد اطلاعات و عملیات، میله اى را نشانه گذارى

و در داخل آب قرار داده بودند و سه نگهبان در اوقات معین به صورت نوبتى؛

اندازه هاى مختلف جزر و مدّ آب را ثبت مى کردند.

یكى از این نگهبان ها «حسین بادپا» مى گوید: دفترچه اى به ما دادند که هر ١۵ دقیقه،

درجه روى میله را مى خواندیم و با تاریخ و ساعت در آن ثبت مى کردیم.

مدت دو ماه کار ما که سه نفر بودیم همین بود.

یك شب که خیلى خسته شده و خوابیده بودم، نگهبان نوبت قبل بالاى سرم امد

و مرا از خواب بیدار کرد و گفت: حسین بلند شو نوبت نگهبانی توست.

خواب آلود به او گفتم: فهمیدم. تو برو بخواب، الآن بلند مى شوم.

نگهبان هم سرجایش رفت و خوابید به این امید که من بیدار شده ام و سر پُستم مى روم

ولى من دوباره به خواب رفتم. دقایقى بعد یكدفعه از خواب پریدم و به ساعتم نگاه کردم.

دیدم بیست و پنج دقیقه از پست من گذشته است.

با عجله خود را به میله رساندم. بچه ها خواب بودند و متوجه این تقصیر من نبودند.

حسین یوسف اللهى و محمدرضا کاظمی هم به اهواز رفته بودند.

وقتى سر پست رسیدم، دفترچه را برداشتم و با توجه به تجربیات قبل

و یادداشتهاىِ قبلىِ بچه ها که در دفترچه ثبت شده بود بیست و پنج دقیقه اى

را که خواب مانده بودم از خود نوشتم.

روز بعد در محوطه قرارگاه محمدرضا کاظمی را دیدم که با ماشین به قرارگاه وارد شد

و یكراست به سراغ من امد. از ماشین پیاده شد و مرا صدا کرد.

وقتى جلو رفتم بى مقدمه به من گفت: حسین تو شهید نمى شوى! رنگم پرید.

فهمیدم قضیه از چه قرار است.

ولى نمى دانستم او که شب قبل اهواز بوده این ماجرا را از کجا مى داند.

وقتى خواستم از او دلیل این حرفش را بشنوم، گفت: خودت مى دانی.

گفتم: نمى دانم تو بگو. گفت: تو دیشب نگهبان میله بوده اى، درست است؟

گفتم: بله. گفت: ٢۵ دقیقه خواب ماندی و از خودت دفترچه را نوشته اى و ادامه داد

آدمى که مى خواهد شهید شود باید شهامت و مردانگیش بیشتر از اینها باشد.

حقش این بود که جاى آن ٢۵ دقیقه را خالى مى گذاشتى و مى نوشتى خواب مانده ام.

پرسیدم: چه کسی این حرفها را به تو گفته؟ با ناراحتى گفت: دیگر صحبت نكن،

یقین داشته باش که شهید نمى شوى.

بعد با ناراحتى سوار ماشین شد و رفت.

من به فكر فرو رفتم، وقتى که همه بچه ها خواب بودند و او هم اهواز بوده،

از کجا به این موضوع پى برده است! از همه مهمتر چطور دقیق مى داند

که من ٢۵ دقیقه خواب مانده ام. چند روز درگیر این موضوع بودم تا بالاخره یك روز

محمدرضا کاظمی را دیدم و به او گفتم: چند دقیقه کارت دارم. وقتى دوتایى تنها شدیم،

حقیقت موضوع را براى او اعتراف کردم و گفتم: عمدى نخوابیده بودم، بلكه از فرط

خستگى نتوانستم سر ساعت پست را تحویل بگیرم.

بعد از او خواستم حقیقت امر را به من بگوید که از کجا این مطلب را فهمیده است.

وقتى او را قسم دادم گفت:

به شرطى مى گویم که تا من و حسین یوسف اللهى زنده هستیم به کسی چیزى نگویى.

گفتم: باشد. گفت: همان شب من و حسین در قرارگاه شهید کازرونی اهواز خوابیده بودیم.

نصف شب حسین مرا از خواب بیدار کرد و

گفت: محمدرضا، حسین الآن سر پست خوابش برده و کسی نیست که جزر و مدّ آب را

اندازه بگیرد و ثبت کند، همین الآن بلند شو و به سراغش برو.

من هم که به حرفهاى حسین ایمان داشتم، مى دانستم که بدون حساب حرف نمى زند.

تا بلند شدم که بیایم دوباره امد و گفت:

حسین بگو تو شهید نمى شوى، چون بیست و پنج دقیقه خواب ماندی و

بعد هم آن دفترچه را از خودت پر کردى!

----------------------------------------------------

خمینی؛عارف تربیت میکرد...

 

سیم هاشون وصل بود تا آسمان هفتم...



مرجع دریافت ابزار و قالب وبلاگ
.:
By Ashoora.ir & Blog Skin :.